.

خانه > ياد استاد > دل نوشته‌ای به یاد حبیب، برای علی

دل نوشته‌ای به یاد حبیب، برای علی

habib2

شهید حبیب روزیطلب

نمی‌دانم چرا این یکی دو روز، و به خصوص امشب، یکشنبه ۱۹/۱۲/۸۶، بیاد تو افتاده‌ام. چرا امشب و چرا این جا، در ایتالیا؟ دیروز که در ونیز قدم می‌زدم همه چیز تو را بیاد من می‌آورد. آسمان آبی، دریای فراخ و گسترده، کوچه‌های مملو از آب، کبوترهای آزاد در حال پرواز و کودکان شاد و معصومی که آب و آسمان و پرواز کبوترها به وجدشان آورده بود، همه ،یاد تو را در پس کوچه های ذهنم زنده می‌کردند و بی اختیار با خود زمزمه می کردم که:

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم ۱

و عجیب است که در خاکریزهای تفتیدۀ جبهه گمت کرده ام و این جا، در کوچه های آب گرفتۀ ونیز ،می جویمت. در رم نیز لحظه ای رهایم نمی کنی. نمی دانم این شهرِ مجسمه، نقاشی و موسیقی چه ربط و نسبتی با تپه ۱۷۵، پاسگاه شرهانی عراق، خمپاره و آر پی جی دارد که جز تو و جز لحظه‌های آخر تو در نظرم نمی آید.

البته حمید بهارلو نیز پیش چشمم است. برادری که درد روزگار، تنهایی و غم آرمان های محقق ناشده آن چنان جسم و روحش را فشرد که به سرطان تن داد تا طومار زندگیش را در جوانی در هم پیچد و روحش تا بر دوست پرواز کند. ولی برای یاد او بهانۀ موجه به اندازۀ کافی دارم. هم دوستیش با من دیرینه‌تر از دوستی تو بود، هم سال‌ها این‌جا، در رم، رایزن فرهنگی جمهوری اسلامی بود، هم روز ورودم ساختمان رایزنی را که او خریده بود بازدید کردم و بزرگترین کتابخانۀ رایزنی‌های اروپا که وی در این‌جا تأسیس کرده بود، به شگفتی‌ام واداشت. و هم آن که سال‌ها در دانشگاه ونیز زبان فارسی تدریس می کرد و غریبانه می زیست. غریبانه نیز مرد و بنا به وصیتش همین چند سال پیش، در شیراز، خودم در خاکش نهادم و خود تلقینش دادم. لذا اگر این جا دائماً به یادش باشم عجیب نیست.

اما حکایت تو، حکایت دیگری است. تو را می گویم ای “حبیب”! ای که بی وقفه از خدا “روزی””طلب” کردی و رزق شهادت گرفتی و اینک نزد خدا روزی می خوری که “عند ربهم یرزقون“۲ و بلکه او خودش روزی توست که “من قتلته فعلیّ دیته و من علیّ دیته فانا دیته“۳٫

آری با تو هستم حبیب! نمی دانم که بهانۀ یاد تو چیست؟ اگر این جا پس از شش روز غم غربت فرایم گرفته است نمی دانم که چرا بیش و پیش از همه و فزون از هر وقت دیگر دلم هوای تو را کرده است.

شاید به خاطر مولاناست که قرار است فردا در دانشگاه ناپل دربارۀ او سخن بگویم. شاید این منم که با مولانا همنوا شده ام و تو را، ای شهید خدا، ای مسافر کربلا و ای شهید محرم۴ طلب می‌کنم که:

کجایید ای شهیدان خدایی؟ /بلا جویان دشت کربلایی

کجایید ای سبک روحان عاشق؟ / پرنده تر ز مرغان هـوایـی

کجایید ای شهــان آسمانـــی؟ / بدانسته فلک را در گشایی

کجایید ای در زندان شکستــه؟ / بداده وامـداران را رهـایـی ۵

و شاید این تویی که از زبان مولانا پندم می دهی که:

کف دریــاست صورتــهای عـالــم/ ز کف بگـذر، اگر اهـل صفایی

دلم کف کرد کاین نقش سخن شد /بهل نقش و بدل رو گر ز مایی ۶

و شاید این مولاناست که به بهانۀ تو که حبیبی، حب وطن را بیادم می آورد که “حب الوطن من الایمان”۷ اما با این هشدار که

این وطن مصر و عراق و شام نیست

این وطن جایی است کان را نام نیست ۸

و این است که می توانم این جا، در مغرب زمین و در غروب خورشید، مولوی وار تو را صدا کنم که

بر آی ای شمس تبریزی ز مشرق که اصل اصل اصل هر ضیایی ۹

و شاید هم این جا در رم، حافظانه بوی شیراز را می طلبم که همان منزلگه توست

هوای منزل یار، آب زندگانی ماست /صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم

 

به هر حال، هر چه هست امشب داغت در دلم زنده شده و شعله ور گشته است. امروز ۲۵ سال از آن زمان می گذرد که جسمت را بر روی تپۀ ۱۷۵ جا گذاشتم. نه، بلکه ۲۵ سال است که تو مرا جا گذاشتی و پرواز کردی و

رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل /از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل ۱۰

و عجیب نیست که “آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست”۱۱ چرا که تو شهیدی و به وجه الله پیوسته‌ای و “یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام”۱۲ و وجه پایایی و مانایی تو همین است.

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی ۱۳

و چقدر هم حضورت و هم غیابت، برایم نعمت بود. آن گاه که بودی، عشق و حرارت را در دلم می نشاندی و اکنون نیز که پر کشیده ای، تو و امثال تو چراغ راه هستند تا ما مسافران زمین راه آسمان را گم نکنیم. و نمی دانم در مواجهۀ خداوند آن گاه که از این همه نعمت از ما سؤال کنند۱۴ چه جوابی داریم.

آری حبیب من! امروز ۲۵ سال یعنی ربع قرن از زمان عروجت می گذرد. زمان کمی نیست. بیش از همۀ عمر توست که بیشتر از ۲۲ بهار را بر کرۀ خاک و “دار غرور” تاب نیاوردی، لقای حبیب را برگزیدی و به “دار سرور”۱۵ شتافتی و چنان از شرابش مست شدی که “نگرفتی دگر از عاشق بیچاره خبرهم”۱۶٫

محبوب من!

امروز امام به شما شهیدان پیوسته و حضرت آقا (آیت الله نجابت) هم به ملأ اعلی کوچ فرموده است و من ماندم و

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها

سخت احساس تنهایی و غربت می‌کنم و با هیچ چیز انس نمی‌گیرم چرا که

نمـی بینـم نشاط عیــش در کس / نه درمـان دلی نه درد دینـی

درون ها تیره شد باشد که از غیب /چراغی بر کند خلوت نشینی

نه حـافظ را حضور درس خلــوت /نه دانشمند را علم الیـقینـی

حبیب من!

تو را که از قبیلۀ عشق بودی چه دیر شناختمت، و چه زود بر دلم نشستی، و چه زودتر، از صحبت ما به تنگ آمدی، احساس غربت کردی و به دیار حبیب و جمع رفیقان پیوستی که

من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب /مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم ۱۷

اما من امروز غم بی رفیقی را با همۀ جانم حس می کنم

دریغ و درد که تا این زمان ندانستم

که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق ۱۸

حبیب جان!

نه خیال پردازم، نه گذشته پرست و منفی باف؛ چرا که مولایم علی(ع) را می‌بینم که بر جدایی امثال تو حسرت می خورد: «برادران من اینانند که رفته‌اند، و ما راست که تشنۀ دیدارشان بپاییم و بر جدایی آنان دست حسرت به دندان بخاییم».۱۹ و هموست که امثال تو شهید را طلب می‌کند تا با آن ها از زمانه گله نماید: «برادران ما که خونشان در صفین ریخته شد، زیان نکردند که امروز زنده نیستند تا پیاپی ساغر غصه در گلو ریزند و شرنگ تیرۀ – چنین زندگی- را بدان بیامیزند. . . کجایند برادران من که راه حق را سپردند، و با حق رخت به خانۀ آخرت بردند؟ کجاست عمار؟ کجاست پسر تیهان؟ و کجاست ذوالشهادتین؟ و کجایند همانندان ایشان از برادرانشان که با یک دیگر به مرگ پیمان بستند؟»۲۰

آری حبیب جان! هم سخت احساس غربت و تنهایی می‌کنم و هم به شدت نگرانم. از آن زمان که خنده‌های ملیحت به قهقهۀ مستانۀ شهادت تبدیل شد، ۲۵ زمستان بر من می‌گذرد. نمی‌دانم تو گذشت زمان را حس می‌کنی و یا هم چنان جوان مانده‌ای. اما من گرد پیری بر سر و رویم نشسته است. ۲۵ سال است که تو به حق پیوسته و در حقیقت مستغرق گشته‌ای اما من در این ۲۵ سال اعتبارم فزونی گرفته و حقیقتم به کاستی گراییده است.

فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید

شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد۲۱

و من که حقیقتم مجاز است چگونه اعتبار و اعتباریاتم مجاز نباشد. تو “حبیب”، روزی طلب کردی و یافتی که “من طلبنی وجدنی”۲۲ اما من پنجاه سال از عمرم رفت و در خوابم و هیهات که این پنج روزه دریابم. چرا که سخت به بی دردی، بی همرازی و خود فریبی افتاده‌ام.

حبیب جان!

شاید بسیاری مرا هم چون تو دیوانه بدانند و همین دل نوشته را نیز بر من دانشیار دانشگاه که برای سومین بار می‌روم تا رئیس دانشکده شوم، خرده بگیرند. اما باور کن حبیب که یادت همه چیز را از یادم می‌برد. همۀ دغدغه‌های مسجد و مدرسه و درس و بحث و رتبه و ترفیع و پست و ریاست با یادت در نظرم رنگ می‌بازد. یک دم از دنیا و شر و شورش می‌آسایم . احساس جوانی می‌کنم. درست مثل ۲۵ سال پیش ولی

خرد ز پیری من کی حساب برگیرد

که باز با صنمی طفل عشق می‌بازم۲۳

به هر حال این نگرانی اول من است. نگران خودم هستم و عمر تلف کرده‌ام.

محبوب من! می‌دانی که بیش از ربع قرن از آن زمانی که من اولین عشق جوانی‌ام را در وجود تو تجربه کردم می‌گذرد. امروز نگران علی هستم. پسرم را می‌گویم. او اکنون هم سن دیروز من است و امروز تو، چرا که مطمئنم تو پیر نشده‌ای. نمی‌دانم علی چگونه اولین عشق جوانی‌اش را تجربه خواهد کرد. علی من امروز می‌کوشد تا تو وامثال تو را بشناسد، دوست بدارد و الگو قرار دهد. این را وقتی فهمیدم که پی بردم دور از چشم من، پلاک جبهه‌ام را که یادگار تو و امثال توست کش رفته و یا به قول بچه‌ها “تک” زده و پنهانی در گردنش انداخته است تا حرزی باشد در برابر همۀ هجوم‌ها و شبیخون‌هایی که از هر جانب او و امثال او را هدف قرار داده‌اند. این را از اشکی می‌فهمم که به یاد تو و امثال تو در مجلس امام حسین(ع) می‌ریزد.

حبیب جان!

تو در ۲۱ سالگی، مردی تمام بودی. به برکت امام و حضرت استاد، پیری کامل بودی که نه تنها خود بر صراط حق استقامت داشتی بلکه دیگران را نیز دستگیری می کردی. یاد و ذکر حق آن چنان وجودت را مملو کرده بود که هر که تو را می دید و در کنارت می نشست از یاد خدا پر می‌شد. اما امروز زمانه سخت عوض شده است. من با دانشجویان بسیاری سر و کار دارم که همه هم سن و سال تو و علی هستند. اینان نه به امام و حضرت آیت الله نجابت دسترسی دارند و نه کسی چون تو را در کنار خود می یابند. نسل تشنه (و نمی گویم سوخته) ای که سخت تشنه جمال حق و آب حیاتند و چه سراب‌هایی که به جای آب برای آنها خودنمایی نمی‌کند. جنود غفلت از هر سو در کمین این نسل است. نگاه‌های آلوده و صحنه‌های ناپاک که جنود ابلیسند از در و دیوار، قلبشان را نشانه رفته‌اند، سوداگران مرگ جانشان را، و خناسان روشنفکر نما ایمانشان را. حبیب جان! برای همۀ علی ها دعا کن.

حبیب من!

اگر چه یاد تو و ذکر تو در اینجا، در ایتالیا، غریب می نماید، اما غریب‌تر از آن همین حسی است که مرا به نوشتن می خواند. از نگارش آخرین دل نوشته ام ۲۵ سال می گذرد. آخرینش را در سوگ تو نوشتم. همان موقعی که از جبهه آمدم ،اما بی تو. حتی بدن مطهرت هم با من همراه نشد. خدمت حضرت آیت آلله نجابت رسیدم، استاد در آن زمانها با من کمتر سخن می گفتند و کمتر از آن، اجازۀ سخنم می دادند. حتی نگاه مستقیمشان را از چشمانم دریغ می کردند. اما آن روز که از جبهه آمدم، به منزلشان رفتم و در جمع طلاب در اتاق درس نشستم. استاد نگاهی به چشمانم انداختند که تا عمق جانم نفوذ کرد به نحوی که من تاب نیاوردم و سر پایین انداختم. پرسیدند: «از آقای حبیب روزی طلب چه خبر؟»البته خود همه چیز را خبر داشتند، می خواستند مرا به نطق آورند. همان طور که سرم را زیر انداخته بودم خیلی کوتاه عرض کردم: «جسدش همان جا ماند آقا! نتوانستیم بیاوریمش». آقا نگاهشان را از من برداشتند و من جرإت کردم که سرم را بالا کنم و چشم به چهرۀ ایشان بدوزم. دیدم که افق دور دستی را نگاه می کنند. در حالی که خطوط چهره شان نوعی هیبت و حرمت را نشان می داد ،بدون این که به من نگاه کنند، فرمودند: «اگر باران بیاید اشکالی ندارد». و من حتی جسارت این را که از ایشان توضیحی بخواهم نداشتم. بعدها هم که بسیار بیشتر با من سخن می گفتند جرأت پیدا نکردم تا معنای آن جملۀ پر ابهام و ایهام را از ایشان بپرسم و تا امروز حسرت دانستنش بر دلم مانده است. گویی قرار است که همه چیز تو ای حبیب با حیرت توأم باشد.

اما همان جا و در همان مجلس احساس کردم که باید دربارۀ تو چیزی بنویسم. ابتدا از دم مسیحایی استاد و همت خلاقۀ ایشان مدد گرفتم و این جسارت را یافتم که با ترس و ادب از آقا بخواهم که چند کلمه‌ای دربارۀ تو بگویند تا من بنویسم. و بال درآوردم آن گاه که آقا قبول فرمودند. آقا کلمه به کلمه چنین املا می فرمودند و من کلمه به کلمه چنین می نوشتم: «بسم الله الرحمن الرحیم، این بزرگوار رضوان الله علیه از یک سال قبل از شهادت پر سعادتش با بنده اظهار دوستی و وداد نمود و تدریجاً هدف عالی خودش را که معرفت خداوند و اولیای عظام خداوند است ظاهر فرمود و روز به روز انقطاعش از غیر خدا رو به فزونی داشت. حتی دو هفته قبل از حرکت ایشان به طرف جبهۀ مبارکه آن چه لازمۀ انقطاع تام بود مالک شده بود و از مرتبۀ سلوک و عالم تخیل عبور فرموده بود و . . . ».

خدایا چه می شنیدم و چه می نوشتم. جوان ۲۲ ساله‌ای آن چنان مورد عنایت خدا قرار بگیرد که ولیّ ۷۰ سالۀ خدا این چنین درباره‌اش سخن بگوید: “انقطاع تام” و “عبور از مرتبه سلوک و عالم تخیل”. و اکنون سخنم با آن استاد و تو شاگرد ولی شناس این است که:‌

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت ۲۴

نکتۀ شگفت دیگر آن که زمانی که تو برای عملیات محرم عازم جبهه شدی مرحوم استاد حدود یک ماه بود به سفر حج مشرف شده بودند. لذا قطعاً در عالم ظاهر نمی‌توانستند تو را دو هفته قبل از عزیمتت به جبهه دیده باشند. و این یعنی این که تو در تمام مدت حضور و غیبتت در خدمت استاد تحت نظر و عنایت ویژۀ ایشان قرار داشتی و آن انقطاع، و در آمدن از سلوک ،و افتادن در سیر، هم، جز با عنایت استاد میسر نبوده است. این زمان بود که معنی و مفهوم بسیاری از حرکات تو در روزهای آخر عمر پر برکتت برایم واضح می شد.

استاد ادامه می دادند و من می نوشتم: «و فرمایش حضرت امیرالمؤمنین علی علیه الصلوه و السلام بر ایشان انطباق کامل داشت، آن جا که در خطبه همام فرمودند: “ینظر الیهم الناظر فیحسبهم مرضی، و ما بالقوم من مرض و یقول لقد خولطوا و لقد خالطهم امر عظیم“۲۵ (بیننده می‌پندارد که آنها بیمارند در صورتی که بیماری ندارند، چون مطلبی که از تخیل و افکار افراد عادی خارج است با او برخورد کرده و وی آن را به جان و دل پذیرفته است). لهذا مردم می پندارند که او دیوانه شده. ایشان (حبیب روزی طلب) ماندنشان در این نشئه موجب فرح ایشان نمی شد. لهذا محبوب مطلقش چنین شرافت عظمایی را که نصیب اولیای خاص خود می فرماید به وی عطا فرمود. هنیئاً له و لوالدیه و لارحامه. و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته».

و این جا بود، حبیب من، که دانستم که در عین شناختن، چقدر نمی شناختمت. این بود که از نفَس استاد جان گرفتم و آن دل نوشته را ۲۵ سال قبل به یاد تو ای حبیب و ای ولیّ خاص خدا، نگاشتم. قسمتی از آن را همین جا می آورم تا علی ها دربارۀ امثال تو بخوانند و بدانند و خود نیز بفهمم که چرا در ونیز، آب ، آسمان، بچه ها و کبوترها، همه، تو را بیادم می آوردند.

اما حبیب جان پس از آن، دیگر در محضر استاد، قلم را کنار گذاشتم و هفت سال جز درس و بحث استاد، حرف و حدیث دیگری نداشتم که

گوش من و حلقۀ گیسوی یار/ روی من و خاک در می فروش ۲۶

و به قول حافظ

در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید

زآنکه آن جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش

حتی زمانی که امام رحلت فرمود و حضرت استاد به مستقر خویش نزد خداوند کوچ نمود، باز هم دستم برای نگاشتن دربارۀ آن اولیای خدا پیش نرفت چرا که هیبت و حرمت و رعایت حد و ادب چنین اجازه ای نمی داد. پس از رحلت استاد نیز تا به امروز جز در تحقیق و تألیف علمی- که بعضاً نوعی تفنن و گذران عمر محسوب می شود- سطری بر کاغذ نیاوردم. اما نمی دانم که این چه شوری است که امشب در سر دارم. چرا بعد از ۲۵ سال باز هم با تو راحتم و حسی غریب مرا می‌خواند که به یاد تو بنویسم و به یاد همۀ حبیب ها. شاید برای خودم که به ۲۵ سال قبل برگشته‌ام و با حالت جوانی مشق شب می نویسم.

گفت مشـق نام لیلی مـی کنـم/ خاطر خود را تسلی می کنم

ناچشیده جرعه ای از جام او / عشق بازی می کنم با نام او ۲۷

و شاید هم برای علی خودم و سایر علی‌ها می‌نویسم که “فذکر ان نفعت الذکری”۲۸ قطعاً با یاد تو ولی خدا ،رحمت همۀ ما را فرا خواهد گرفت که “عند ذکر الاولیا تنزل الرحمه”۲۹ و چرا به مولایم علی(ع) تأسی نکنم که در غم دوستش که نمی دانیم نامش چه بود چنین فرمود: « در گذشته مرا برادری بود که در راه خدا برادریم می نمود، خردی دنیا در دیده اش،‌ وی را در چشم من بزرگ می‌داشت». سپس خصلت‌های این برادر خداییش را بر شمرده می فرماید: «بر شما باد چنین خصلت‌ها را یافتن و در به دست آوردنش بر یک دیگر پیشی گرفتن»۳۰ و این همان خصلت‌های توست ای حبیب که امید دارم علی و علی ها در به دست آوردنش بر هم پیشی بگیرند. حودم که سخت عقب افتاده ام.

حبیب جان!

می دانم که می دانی که با خود قرار گذاشته بودم که نام پسرم را به نام تو ،حبیب بگذارم. ولی حضرت استاد – آیت الله نجابت- نام علی و محمد را برای او انتخاب کردند که بزرگترین حبیبان خدایند و محبوبان تو.

حبیب من!

یادم نرفته است. آن روزی را که با تو در جادۀ خونین شهر به سمت خط مقدم می رفتیم. تابلویی را نشانم دادی که بچه های تبلیغات کنار جاده کاشته بودند. جمله ای از امام بود: «شما رزمندگان محبوب خدای تعالی هستید». چونان همیشه لبخندی به لب داشتی. خواستی سخنی بگویی که هم درس باشد و هم از گذر عمر استفاده ای برده باشیم. با نوعی استفهام طنز آمیز که از ویژگی‌ها و طنازی‌های تو بود پرسیدی: «بر عکس ننوشته اند؟ نباید می نوشتند که خدای تعالی محبوب شما رزمندگان است؟» پس از سکوتی معنی دار در حالی که محبت امام در چشمانت برق می‌زد گفتی: «نه! هم امام درست فرموده اند و هم بچه ها درست نوشته اند. این جملۀ سادۀ امام چونان همیشه ترجمه و تفسیری است از یک آیۀ قرآن. می دانی کدام آیه است؟» و خود سقراط وار جواب را در ذهن و قلبم نشاندی که : “ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفاً”۳۱ یعنی هم این و همان “یحبهم و یحبونه” (دوستشان دارد و دوستش دارند)۳۱ و چقدر زیباست نام تو ای حبیب که صفت مشبهه است و در این جا هم به معنای فاعل است و هم مفعول. هم محب است و هم محبوب.

ای حبیب من! ای محب خدا

اکنون من به این گفته ایمان آورده ام که “الاسماء تنزل من السماء” (نام ها از آسمان نازل می شوند) چرا که تو را دیدم که نامت حبیب بود. انسان در کنار تو خود را بر ساحلی از اقیانوس محبت می یافت. و این محبت با تو چه کرد که مجنون گشتی و مجنونت خواندند و به تعبیر زیبای امیرالمؤمنین، درباره‌ات می گفتند که “لقد خولطوا“. به قول بچه ها می گفتند که (قاطی کرده‌ای) و یا به تعبیر استاد دیوانه‌ات می پنداشتند غافل از آن که “لقد خالطهم امر عظیم” بزرگ امری را دیده و حس کرده بودی. این جملۀ دیگر امیر المؤمنین در آن خطبه، دربارۀ پارسایانی چون تو، مرا به شگفتی وا می‌دارد که “لولا الاجل الذی کتب لهم لم تستقر ارواحهم فی اجسادهم طرفه عین” ۳۲ (و اگر نه این است که زندگی شان را مدتی است که باید گذراند، جانهاشان یک چشم به هم زدن در کالبد نمی ماند) و نمی دانم که محبت خدا با تو چه کرد که اجل و مدت عمرت را چنان رقم زد که ۲۲ بهار بیشتر بر زمین نپاییدی و درکالبدت قرار نگرفتی و در پاییز به آسمان رفتی و اگر غلط نکنم جمله جان شدی و جسمت هم از جنس روحت شد و با تو به پرواز در آمد. چرا که “باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی”۳۳ اما غلط گفتم، که تنی تنها بر جای گذاشتی که منم

چون می روی بی من مرو /ای جان جان بی تن مرو ۳۴

ای حبیب من! ای محبوب خدا

امشب تنها من هستم و تو. در این شهر غریب و در این اتاق دور افتاده از هیاهو. حال که به سراغم آمده‌ای شب قدر است که باید قدرش را دانست. “شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید” هوس کرده‌ام که با تو تا صبح سخن بگویم.

حال دل با تو گفتنم هوس است /خبر دل شنفتنـم هوس است

طمع خـام بین که قصــه فـاش/ از رقیبان نهفتنـم هوس است

شب قـدری چنین عزیز شریـف / با تو تا روز خفتنم هوس است

هم چـو حافظ به رغم مدعیـان / شعر رندانه گفتنم هوس است

نازنینم!

چقدر زیبا بود جملۀ امام که پس از عملیات فتح المبین خطاب به تو و امثال تو فرمود: «آفرین بر شما که میهن خود را بر بال فرشتگان نشاندید» یعنی زمین را از آسمان هم آسمانی تر کردید.

حبیب جان! من در زمین زیاد سفر کرده ام، کشورها و مردمان گوناگونی را دیده ام و اکنون این جا در رم، پس از همۀ آن سفرها، به جای آن که فراخی و گستردگی زمین خدا توجهم را جلب کند با همۀ گوشت و پوستم معنی این آیه را حس می کنم که “ضاقت علیهم الارض بما رحبت” (عرصۀ زمین با آن که گسترده است بر آنان تنگ آمد)۳۵ . شاید تو ای حبیب که زمین را به آسمان گره زده و در آسمان سفر کرده ای، فریادرسم شوی.

نازنین حبیبم!

چقدر دلم هوای حافظ خواندنت را کرده است. همان حافظی که در کوله پشتی‌ات همیشه کنار قرآن و مفاتیح می نشست. کربلای شوش را یادت هست؟ پس از عملیات سوسنگرد و بستان بود و قبل از عملیات فتح المبین. هوا بهاری شده بود. از سنگر بیرون آمدی، صدایم کردی، دستم را گرفتی و بالایم کشاندی، بالای تپه‌ای که مشرف به دشت وسیعی بود، دشت عباس. من بودم و تو. تمام دشت پر شده بود از لاله ها و شقایق های سرخ بهاری که در میان چمنزارها به طور خودرو شکفته بودند. حافظت را باز کردی. تفألی زدی، چقدر با تو رفیق و همراه بود که این چنین جوابت داد:

شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان

که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان

گویی داغ همۀ شهیدان، و آخرینشان سعید ابوالاحرار و حمید صالحی جوان، در قلبت تازه شده بود . همان جملۀ‌ امام در جادۀ خونین شهر را به یادم آوردی و گفتی که صف شکنان همین جوانان برومندی هستند که “یقاتلون فی سبیله صفاً” اما عشق خدا در قلب همۀ آنها فرو شده است. بعد ادامۀ غزل را خواندی تا رسیدی به این بیت:

با صبا در چمن لاله سحر می گفتم

که شهیدان که‌اند این همه خونین کفنان

اشک همۀ چشمت را فراگرفته بود. دیده به دیدۀ ترم دوختی و در حالی که به دشت لاله‌ها و شقایق ها اشاره می کردی باز هم خواندی “که شهیدان که‌اند این همه خونین کفنان”. گویی که این شقایق های سرخ هر کدام داغ شهیدی را به دل داشتند. و تو خوب می دانی ای حبیب و ای شهید، که گلبرگ سرخ این لاله ها چگونه همۀ کوچه ها و پس کوچه های شهر ما و همۀ اعماق دلمان را معطر به عطر شهادت کرده است.۳۶ و بیش و پیش از همه، یاد تو در دل من. حبیب جان! ای کاش می توانستی یک بار دیگر دستم را بگیری و بالایم بکشی و حافظ در گوشم زمزمه کنی که سخت زمین گیر شده ام.

ای حبیب!

ای که با چشم محبت به همه چیز می نگریستی و همه چیز در نظرت رنگ عشق داشت! یادم نرفته است. هر گاه از خط بر می گشتیم،‌ در اهواز یک جا را بیشتر از همه جا دوست می‌داشتی، پادگان شهید بهشتی و یا “پایگاه منتظران شهادت”. می گفتی که همه چیزش را دوست داری. شاید به خاطر آن که احساس می کردی این پایگاه سکوی پرش خیلی از شهدا بوده است اما در میان همه چیز دوست داشتنی این پایگاه، استحمام در آن جا را هم خیلی دوست داشتی. چرا؟ می گفتی چون که شامپوهایش همه بوی عطر سیب می دهد. و نمی دانم چرا در این میان بوی سیب مشامت را می نواخت که بوی حسین (ع) است. و تو ای حبیب جوان و ای شهید محرم، چقدر به حبیب بن مظاهر می مانستی که پیر کربلا بود و دیرینه عاشق حسین. پس بگذار از باب “ختامه مسک” دل نوشته‌ام را با بوی سیب به پایان برم و ذکر تو را با ذکر حبیب و حسین(ع) متصل کنم که ذکر کربلاست:

گــودال قتــلگاه پر از بــوی سیب بـود

تنهاتـر از مسیح کسی بـر صلیب بـود

ســرها رسید از پی هم مثل سیب سرخ

اول سری که رفت به کوفه حبیب بود

مـولا نـوشتــه بـود بیـا ای حبیب مــا

تنها همیـن، چقـدر پیامش غریب بود

مـولا نوشتــه بـود بیــا دیــر مـی‌شود

آخـر حبیـب را ز شهـادت نصیب بود

مکتـوب می‌رسیــد فراوان ولـی دریـغ

خطش تمـام کوفی و مهرش فریب بود

اما حبـیب رنـگ خـدا داشــت نامـه‌اش

اما حبیب جوهرش “ام من یجیب” بود

یک‌دشت سیب‌ سرخ به چیدن رسیده بود

باغ شهادتـش به رسیدن رسیده بو د۳۷

 

بنده کوچک خدا، قاسم کاکایی

رم، یکشنبه ۱۹ اسفند ۸۶

 

یادداشت‌ها

۱- فریدون مشیری
۲- اشاره به آیه شریفه: “ولا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عند ربهم یرزقون” آل عمران/۱۶۹٫
۳- اشاره به حدیث معروف قدسی که خداوند فرمود: (هر کس را بکشم دیه اش بر گردن من است و هر کس دیه اش بر گردنم باشد خودم دیه او خواهم بود).
۴- حبیب در عملیات محرم به شهادت رسید.
۵- دیوان شمس
۶- همان غزل
۷- حدیث معروف پیامبر(ص) که دوستی وطن جزو ایمان است.
۸- مثنوی
۹- دیوان شمس همان غزل
۱۰- رهی معیری
۱۱- اشاره به بیت معروف حافظ
از آن به دیر مغانم عزیز می دارند که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
۱۲- اشاره به آیه شریفه الرحمن/ ۲۷ است که: “ذات پروردگارت که شکوهمند و گرامی است باقی ماند”. و نیز اشاره به حدیث معروف است که “شهید نظر می کند به وجه الله”.
۱۳- سعدی
۱۴- اشاره به آیه شریفه “و لتسئلن یومئذ عن النعیم”.
۱۵- اشاره به دعای معروفی است که حبیب در اغلب اوقات در قنوت نمازش می خواند که “خدایا از خانه غرور رهایم ساز و به دیار سرور واصلم نما”.
۱۶- ادامه شعری است که قبلاً از فریدون مشیری نقل شد.
۱۷- حافظ
۱۸- حافظ
۱۹- نهج البلاغه، ترجمه مرحوم استاد شهیدی، خطبه ۱۲۱٫
۲۰- همان، خطبه ۱۸۲٫
۲۱- حافظ
۲۲- حدیث قدسی که “هر کس مرا طلب کند می یابد”.
۲۳- حافظ
۲۴- حافظ
۲۵- اشاره به خطبه معروف علی(ع) که به خطبه همّام معروف شده است.
۲۶-حافظ
۲۷- جامی مثنوی هفت اورنگ
۲۸- اشاره به آیه شریفه: “پس اندرز ده اگر [دهی] اندرز سود دهد” الاعلی/ ۹٫
۲۹- هنگام ذکر اولیا، رحمت نازل می شود.
۳۰- نهج البلاغه، ترجمه شهیدی، حکمت ۲۸۹٫
۳۱- صف/ ۴
۳۲- نهج البلاغه، ترجمه شهیدی، خطبه ۱۹۳٫
۳۳- دیوان شمس
۳۴- همان
۳۵- توبه/۱۱۸‌
۳۶-اشاره به شعر معروف سپیده کاشانی:
گلبرگ سرخ لاله ها در کوچه های شهر ما بوی شهادت می دهد.
۳۷- شعر از علی رضا قزوه
مطالب موجود با عبارات مشترک
این مطلب را منتشر کنید:
Facebook Twitter Linkedin Email
  1. علی
    ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۳ در ۱۹:۰۲ | #1

    @فروغ
    شنبه ها ما با ایشون دانشکده ی الهیات اتاق ۷۰۵ کلاس داریم ، میتونید تشریف بیارید

  2. مهدی
    ۶ فروردین ۱۳۹۳ در ۰۴:۴۳ | #2

    سلام خدمت قاسم اقای عزیز با خوندن این مطلب احساس بدی بهم دست داد. زمانی که شما در مسجد اسلام راستین رو میگفتید و اون موقع همش در خواب خیال شهادت بودم وخیلی متوجه گفتهای شما وحبیب وسعید و….نبودم .حال که پس از سی سال که این دل نوشته رو خونم یارای باز گشت از این طریق زندگی برایم سخت واین نوشته شما یاداور لذتهای بودن با حبیب وجواد واحسان وسعید راکمی از رنگ باختگی در اورد لطفا دعای خاص برای بازگشت بنده بفرمایید

  3. لیلا ملکیان
    ۱۶ دی ۱۳۹۲ در ۲۱:۴۰ | #3

    سلام استاد ،معماری میخونم بدنبال مفهوم -عدم ایینه ایست مطلق دراوپیداست عکس تابش حق -برای طراحی موضوع پایان نامم ک بارویکردی فلسفی ک به حکمت ختم میشه بودم ک ناگاه صفحه شما باز شد و حقیقتش خیلی خیلی خوشحال شدم چون هرچی میخوام اینجاست و باورم نمیشد البته باجسارت ،و شرمندگی خودم ک فک میکردم اخوندهابیشتر روضه میخونن و بیشتر توی سطح جامعه اند و اصلا به رشد فکری و مسایل بنیادی یک جامعه موفق نیستند و اکثرجونامون بعلت عدم دریافت اگاهای درست از اقشاری مثل شما بعلت عدم بیتوجهی ،عدم فراگیری و نوعی سردرگمی و نداشتن محور و مسیر مشخص و هدف برای حتی نوع لباس پوشیدن تاالی ……تو اکثر این قشر دیده میشه امیدوارم تلاشهای شما بینتیجه نمونه و منم سایت شما و موسسه رو تاجای امکان به اطرافیانم انتقال میدم بالاخره هرکدوم ازماها باید خمس دانش بدیم شاید بتونم در این روند عالی شما قدم کوچکی بردارم

  4. فاطمه
    ۲۴ مهر ۱۳۹۲ در ۰۷:۵۰ | #4

    استاد عا ا ا ا ا ا ا ا ا ا لی بود.
    همیشه حرفا ونوشته هاتون ی حس دیگه به آدم میدن.ساده بگم.به دلم خیلی نشست

  5. بیخبر نا امید
    ۱۷ آذر ۱۳۹۱ در ۰۹:۳۹ | #5

    سلام آقای دکتر
    هر موقع این متن رو می خونم از جهاتی دلم باز میشه و از جهاتی هم بسیار دلم میگیره.
    یکی از جهاتی که باعث میشه بسیار دلم بگیره اینه که چه شد و حبیب چه کرد که به این مقام رسید و من چقدر مقصر و بی عرضه هستم که با وجودی که سنم از بیست و هفتم هم گذشت اما سر سوزنی فهم و شناخت از خدایی که از رگ گردن به من نزدیکتر است نسیبم نشد با وجود اینکه خدا همیشه خوان نعمتش را به اشکال گوناگون می گستراند (جنگ چیز خوبی است ولی به عنوان قالب در راه اهداف نه به عنوان یک اصل. خدا پرستی بالاتر از این است، خدا پرست کسی است که بتواند خدا را همه جا ببیند و به وظیفه خود عمل کند. مگر خدا فقط در جبهه جنگ است.
    برادر رزمنده من اگر نتوانی خدا را پشت جبهه به همان نحو حس کنی که در خط مقدم، در اینصورت ایمانت کامل نیست. اگر معتقد باشیم که همواره بایستی جنگ و جبهه در کار باشد و پیوسته افسوس جبهه را بخوریم و نه معنویت آنرا، چنین امری محدود کردن خدای نا محدود است . آیت حق)
    حرف بسیار اما مجالی برای سخن نیست و سر شما را هم بدرد نمی آورم خلاصه اینکه با وجود آیات بسیار در مورد امید به خدا و اینکه خدا از مادر به ما مهربانتر هست اما کاملا نا امیدم که چون حبیب شوم حتی بالاتر از حبیب نا امید از خود و اینکه هیچ ندارم. آیا ممکن است که ما هم حبیبی شویم؟؟؟
    چگونه باز کنم بال در هوای وصال
    که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق
    کنون چه چاره که در بحر غم بگردابی
    فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق

  6. علی
    ۲۰ آبان ۱۳۹۱ در ۱۴:۳۹ | #6

    سلام دکتر جان
    نمدانم دفعه چندمی است که این دل نوشته را میخوانم
    ولی باز تازه و پر طراوت بود همچون سیمای ملکوتی حبیب
    دکتر جان همتی کنید تا کسانی که با ان شهید مانوس بوده اند رخ در نقاب خاک فرو نبرده اند
    خاطراتی که از ان اسوه اخلاص و پاکی داشته اند را بیان کنند تا بتواند برای این نسل گرفتار در سراب ها اب حیاتی باشد وجانشان حیاتی دوباره بخشد
    چرا که معتقدیم شهیدان زنده اند و میتوانند اثر گذار باشند
    به امید دستگیری خدای شهیدان از ما و شما
    وتشکر از شما که ما را دوباره به محضر شهدا بخصوص حبیب دلها بردید
    شاید(قسمتی از سایت برای این کار مناسب باشد)
    به امیدپیگیری شما

  7. ۱۸ مرداد ۱۳۹۱ در ۱۱:۲۷ | #7

    جناب آقای کاظمی
    با سلام، بنده با دیدگاه شما کاملاً موافقم. این دیدگاه را در طول هشت سال منبر رفتن در دهۀ محرم رعایت کرده ام. حاصل آن را در کتاب “گلبانگ سربلندی”، تألیف نگارنده که نشر هرمس آن را منتشر کرده است می توانید ببینید. مصاحبه ای نیز در همین زمینه با یکی از خبرگزاریها (احتمالاً خبرگزاری مهر) داشته ام که میتوانید در همین سایت آن را ببینید.

  8. ۱۷ مرداد ۱۳۹۱ در ۱۴:۴۶ | #8

    با سلام

    استاد گرامی بنده همچنان منتظر پاسخ درخواستی که در پاراگراف آخر نظر قبلی در همین نوشتار فرستادم هستم. چون سوال خود را آخر مطلبم نوشتم تصور می کنم شما آن را به دیده ی یک مطلب پرسشی ننگریسته اید.
    با تشکر

  9. ۱۵ مرداد ۱۳۹۱ در ۱۰:۴۶ | #9

    من از خدای خویش سپاسگزارم که هر گاه کوچکترین نیتی برای خاطر او کردم و یک گام حتی نیمه خود آگاه به سویش برداشتم او یک فرسنگ و بیشتر مرا سوی خود کشانید.

    چند روزی هست که حال بدی داشتم با اینکه کار فوق العاده مهمی یعنی آماده کردن پیشنهاد پایان نامه ام پیش رویم بود اما روح نا آرامم همه ی زمان محدودم را به گشتن و خواندن مطالب در وب کشانیده بود. تا اینکه امروز هم پس از خواندن خبر ها در سایت تابناک مقاله ای از آن در مورد شهاب الدین سهروردی با عنوان “احیاگر حکمت خسروانی” خواندم و سپس با روحی خسته تر و نا آرام تر به خود گفتم که باید یک چیزی بخوانم که روح نواز باشد و تشنگی من را برطرف بکند.

    در ذهن خویش به دنبال کلید واژه ای گشتم که با آن در اینترنت جستجو کنم و نیتم خواندن در باب خداوند و معنویت و شفای قلب نا آرام و مریضم بود. از آنجا که علاقه ای هم به فلسفه و عرفان داشتم و بنا بر خواندن مطلب از سهروردی یاد ابن سینا افتادم و “الهیات شفا” را برای جستجو و خواندن بر گزیدم.

    اما… در میان نتیجه های جستجو سطر های اول از وبسایت های آیت الله مصباح و استاد مطهری بودند اما من از آنها گذشتم و سوی ۸ مین نتیجه که مربوط به درس های الهیات شفا از وب سایت استاد کاکایی بود آمدم. من تاکنون وبسایت شما استاد گرامی را مشاهده نکرده بودم اما جسته و گریخته از برادرم که دانشجوی یکی از درس های عمومی ایشان بوده است در باره ی شما شنیده بودم.

    پس از وارد شدن و خواندن نوشتار هایی چند، این دل نوشتار در مورد شهید سعید حبیب روزی طلب را مشاهده کردم. هر چه از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند.

    صد هزاران آفرین ها بر تو بادا آی خدا *** ناگهان کردی مرا از غم جدا
    تقدیر اینچنین بود که در این روز های ماه مبارک رمضان سال ۱۳۹۱ این جستجوگری به یک نشانه ی خدایی دیگر برای روشنی دل و بیداری بینجامد.

    جناب دکتر بنده درد دلی دارم که دوست دارم با شما در میان بگذارم. دل من می گیرد که در جامعه ی پیش از انقلاب علما و صاحبان نفس محور فعالیت های مذهبی بوده اند. اما اینک به جای رونق و رواج مراسم و مجالس علم و تهذیب و اخلاق علمای راستین، محافل و مجالس مداحی اوج گرفته و مداحان قدر می بینند و در صدر می نشینند. صدا و سیمای ما هم متاسفانه هر گاه قرار باشد به مراسم مذهبی ای بپردازد آنها را در نظر می دارد.

    حقیقت این است که دل های تشنه ی معرفت و حقیقت دانشجویان و جوانان امروز با نوحه و احساس بر انگیختن سیر نمی شود و اگر هم بشود چیزی بر بینش و معرفت و اخلاق آنها افزوده نمی شود. چنان چه می بینیم در چنان مجالسی می آیند و هنوز بیرون نیامده هزار تخلف رانندگی و بداخلاقی و … از همان ها مشاهده می شود انگار نه انگار که ذره ای تاثیر بر نحوه ی زندگی کردنمان گذاشته باشد. مجلس نوحه و عزاداری در گذشته می توانسته و هنوز هم تا اندازه ای می تواند بهانه ای احساسی برای گرد آوردن مردم باشد و سپس معرفت و اخلاق و مراقبه و ارزشهای انسانی توسط علمای بزرگ در وقت بیشتر مجالس در برنامه قرار گیرد اما امروز کاملا بر عکس شده است. ۸۰ درصد وقت مجالس به نوحه می گذرد و ۱۰ یا ۲۰ درصد به سخنرانی یک سخنور و یا یک عالم می گذرد.

    ای کاش می توانستیم کوششی برای تصحیح این وضعیت انجام دهیم و مجالس پر خیر و برکت علمی و اخلاقی و تهذیبی و معرفتی را گسترش دهیم. امیدوارم راهکاری ارایه فرمایید و اگر این نکته را وارد می دانید کوششی و برنامه ریزی ای در این راستا داشته باشید.

  10. زینب شهدادی
    ۳۰ تیر ۱۳۹۱ در ۲۰:۰۶ | #10

    سلام بر شما استاد گرامی (سلام قولا من رب الرحیم )..گویا تقدیر برآن بود که ماه رمضان ۱۳۹۱را با خواندن این متن بسیار روح افزا آغاز کنم .. وخدا میداند که شما هنگام نوشتن این درددل چه حسی داشتید وچه رازی دراین واژگان نهفته است که اینگونه با خواندن اولین کلمات آن بی اختیار اشک در چشمان حلقه میزند وبغض در گلو می ماند…گویا حبیب با قلم حبیبش سخن گفته تا این گونه ساقی وار کام تشنگان را سیراب نماید..و باز امشب چه احساس قشنگی دارم …شاید امشب روزی من این بود تا با خواندن حدیث آخرین ساعات شهید حبیب روزی طلب ،آغاز اولین ساعات میهمانی خداوند برایم باشد.ای کاش این آخرین حدیث ها برای ما سرآغاز بی پایانی باشد..نمیدانم برکدامین یک از شما بایدغبطه خورد آنان که چون شهید حبیب عاشقانه اماعارفانه رسیدند یا باز آنهایی چون امثال دکتر کاکایی که دراین تب وتابها ودراین طوفانها ی خودباختگی صبورانه ایستاده اند.واز مسیر برنگشته اند…وبه قول شهید شوشتری:((دیروز از هرچه بود گذشتیم ،امروز از هرچه بودیم !آنجا پشت خاکریز بودیم واین جا در پناه میز!دیروز دنبال گمنامی بودیم وامروز مواظبیم ناممان گم نشود!جبهه بوی ایمان میدهد واین جا ایمانمان بو میدهد!الهی نصیرمان باش تا بصیر گردیم وبصیرمان کن تااز مسیر برنگردیم وآزادمان کن تا اسیر نگردیم )).وبحق می توان گفت که استاد کاکایی هرگز با اینکه می توانست ومی تواند،در پناه میز نماند..ومواظب نبود ونیست که مبادا نامش گم شود..این انسانها تاریخ انان را جاودانه می کند .اما من امروز بر خودم بیشتر از همه افسوس میبرم با اینکه در محضر ایشان بودم ولی هرگز اورا واقعا نشناختم وهمیشه دنبال کسی بودم که هم سنخ او باشد..اما آب در کوزه وما تشنه لبان می گردیم یار در خانه وما گرد جهان می گردیم…انشا الله خداوند همیشه حافظ ایشان باشد وتوفیقات وعنایات خاصه ی حضرت باری تعالی برایشان روز افزون گردد

  11. شوق
    ۲۴ دی ۱۳۹۰ در ۱۱:۴۵ | #11

    سلام استاد
    خوشا به حال حبیب و حبیب ها. ای کاش من جای آن ها بودم. ای کاش من هم می توانستم کاری بکنم. استاد دلم از این دنیا گرفته!!

  12. علي
    ۲۲ دی ۱۳۹۰ در ۱۴:۲۷ | #12

    سلام
    نمی دونم چرا بعد از ۳۵ سال گناه کردن با مطالب شما رو به رو شدم شاید خدا یک باربه این گنه کار نگاهی داشته سال ۸۶از طریق راهیان نور عازم منطقه جنوب شدم ساعت ۱و ۲ شب رسیدم شهر اهواز دنبال پادگان شهید بهشتی می گشتیم چقدر شور و حال خاصی داشته توی آن تاریکی وارد پادگان شهید بهشتی شدیم ساعت ۱ و ۲ نصف شب وارد پادگان شدیم سکوت همه جا را فرا گرفته بود ولی نمی دونم چرا من دنبال سرو صدای پادگان می گشتم مگر می شود ان هیاهو که در دنیای مجازی رادیو و تلویزیون می شنیدیم این جوری خاموش باشد باور کن در حمام پادگان دوش گرفتم ولی توی مطالبتان خواندم دوش گرفتن حمام را حبیب آقا چرا دوست داشت باور کنید بهترین حمام من در ان زمان با یک حس غریبی متوجه من می شد خوش بحال شماها پاک بودین پاک ماندین التماس دعا

  13. محمد علي
    ۱۴ آذر ۱۳۹۰ در ۱۷:۵۰ | #13

    سلام علیکم
    من در کلاسهای اخلاق «اوس حبیب» شرکت می کردم و بسیار به یاد ایشان هستم واقعا که ستودنی و عارفی واصل بود … از این مقاله حضرتعالی تشکر می کنم و آرزو می کنم همت کنید کتابی از مجموعه خاطرات و نوشته های او منتشر فرمایید
    یک استاد ناچیز دانشگاه!

  14. مهمان
    ۱۹ آبان ۱۳۹۰ در ۱۵:۰۳ | #14

    استاد زمانی روی جلد یک هفته نامه ارتش خواندم که امام عزیز عاشقمان فرموده بود شهدا در قهقه مستانه اشان عند ربهم یرزقون اند وه چه شور و عشقی در این کلام بود که من بد بخت نا چیز را با شراره ای سوزاند

  15. فروغ
    ۱۱ بهمن ۱۳۸۹ در ۱۰:۲۱ | #15

    استاد عزیز سلام. خوش به حال تک تک شاگردایی که با شما تا حالا لا اقل یه کلاس داشتن. من که این توفیق رو نداشتم هیچ وقت.. ولی خواننده ی اثراتتون هستم. موفق باشید.

  16. ۸ آذر ۱۳۸۹ در ۱۲:۱۹ | #16

    دخترم، تنها یک رباعی از ملا صدرا تقدیمت میکنم که مصداق آن امثال پدر تو و شهید حبیب روزیطلب هستند:

    آنان که ره عشق گزیدند همه/
    در کوی سعادت آرمیدند همه/
    در معرکه دو کون فتح از عشق است/
    هرچند سپاه او شهیدند همه/

  17. مه لقا
    ۷ آذر ۱۳۸۹ در ۱۷:۱۳ | #17

    دلم گرفته من تازه پدرمو از دست دادم پدرم یک روحانی مبارز بود دلم خیلی براش تنگ شده .امروز با خوندن این مطالب دوباره تشنه ی چشماش شدم . واقعا بعضی ها مثل شهید حبیب و پدرم از همه چیزشون به خاطر وطنشون و اسلام گذشتن . دکتر برام یه چیزی بنویس که آرومم کنه حالم اصلا خوب نیست

  18. ۳۰ مهر ۱۳۸۹ در ۰۹:۴۸ | #18

    سلام استاد:
    هر که شد محرم دل در حرم یار بماند وانکه این کار ندانست در انکار بماند

    دلنوشته هایتان به دل نشست،ارزوی توفیق برایتان دارم و التماس دعای مخصوص

  19. شاهرخ تندرو صالح
    ۱۳ مهر ۱۳۸۹ در ۱۲:۲۲ | #19

    سلام جناب دکتر کاکایی
    نوشته تان در باره شهید حبیب آقای عزیز مرا به آن روزها برد ؛ روزهایی که آفتاب بود و برق فلس ماهی ها و نسیم خوش اروند و کوهپایه هایی که بوی جان وجانان داشتند و دروغ سایه گستر نبود و مهر بود و مهربانی بود و احسان بود و آقا ، حضرت آیت الله نجابت که صدای خوبشان،
    صدای خوبش همچون کبوتران سپید
    بر آستانه دلتنگی و خموشی ما
    فرود می آید
    و در سکوت صدا می شود به ناز آواز
    و بر جنازه مغلوب خویش می نگریم
    و مویه هامان از زخم های پنهانی ست
    و های هامان محراب یاد یعقوب است …
    سپیده سرزد و رفت
    هزار سال بر این کوچ تلخ گریه کنیم …
    سپیده ها رفتند
    سپیدها رفتند .
    جان شیفته تان شیفته تر باد و حق یارتان

  20. دانشجو سرگردان
    ۱۲ مهر ۱۳۸۹ در ۱۲:۲۵ | #20

    با سلام
    استاد عزیز میخواستم بگم که امروز دل نوشته ی شما بعد از مدتها من رو به گریه واداشت و این نشون میده که عشق شما یک عشق واقعی بوده و هست دعا کنید ما هم این گونه عاشق بشیم .

  21. مهمان
    ۲۱ دی ۱۳۸۸ در ۱۵:۴۴ | #21

    سلام استاد
    امروز بعد از حدود۲۰ سال از احوالات شما خبردار شدم شاد شدم ولی ما را چرا فراموش کردید؟در بیوگرافی نوشتید که تا سال ۵۹ عربی تدریس میکردید؟ ولی من سالهای ۶۲-۶۶ در دبیرستان توحید افتخار شاگردی شما را داشتم. به امید دیدار.

  22. ۱۴ آذر ۱۳۸۸ در ۱۴:۵۸ | #22

    استاد عزیز خوب بود که در همین سایت یک بخشی را به سوال وجواب دانشجوها اختصاص می دادید البته به طور تخصصی . امثال شما که خدای تعالی عنایت فرموده این علوم را )اگر علمشان را ظاهر نسازند که بد می شودهر چند شما بحول خدا یارای جوانها هستید لیکن شما مستحضر هشتید که چقدر دکان داری در اینتر نت زیاده یه وقت به وبلاگی برخوردم به نام عرفان و توحید خدا میدونه چقدر از جوانها رو دلبسته خودش کرده بود این چله رو برو این کارو بکن من این طور حالی دارم و…..تمام اینها با اسم مستعار مهم نیست.. آقا خوب شما بگید مگر نه اینست که جوانها تشنه این امورند تازه با این شرایط فعلی خب چه کسی جواب اینها رو بده اگر اساتیدی امثال شما جواب ندند خب این جور افراد هم متاسفانه زیادند که خود فروشی کنند مگر نه این طور است؟استاد خواهش می کنم از شما که چه در این سایت چه در سایت جدیدی چه گروهی چه فردی والله نیاز است البته کمم در اینترنت نیست اینجور مراکز لیکن ما از شما می خوایم
    منتظر جواب شما هستیم
    لطفا اگر وقت کردید به وبلاگ این حقیر هم سری بزنید ممنون می شوم اگر نظر شریف شما را در مورد ادامه روند وبلاگ بدانم چون ترسم از استادم ببرسم
    ضمنا در مورد مرحوم آقا و بزرگان دیگر می نویسم

  23. ۳ آذر ۱۳۸۸ در ۰۸:۴۵ | #23

    @مهمان
    دختر عزیزم،
    سلام. از این که دلنوشته ام را خوانده ای و توانسته ام یادی از پدر شهیدت را در دل نازنینت زنده کنم خوشحالم. بهتر است تو از دغدغه هابت برایم بنویسی تا شاید الهامی بگیرم و جوابی بنگارم. منتطر نوشته ات هستم.
    مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
    هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
    دوستدار دوستان او
    کاکایی

  24. مهمان
    ۲ آذر ۱۳۸۸ در ۰۷:۵۵ | #24

    سلام استاد

    من دانشجوی شما در کلاس عرفان هستم و دختر شهید نیز هستم از اینکه استادی دارم که به یادشهداست خوشحالم یک خواهش ازتون داشتم اگر براتون مشکلی نیست درباره دغدغه های ما بچه های شهید در سایتتون صحبت کنید

  25. مهمان
    ۷ آبان ۱۳۸۸ در ۰۶:۱۸ | #25

    چقدر به شما و به حبیب تون حسودی ام شد . واقعا سهم ما نسل تشنه از آب حیات کجاست ؟

  26. مهمان
    ۲۰ شهریور ۱۳۸۸ در ۰۸:۰۸ | #26

    آوووووخ. فقط به حال شما غبطه میخورم و به حال حبیب که شما داشتید و دیدید و… ما دست خالی اینجا چه باید کنیم!
    چه می توان کرد؟

  27. اسکندری
    ۳ شهریور ۱۳۸۸ در ۰۶:۰۴ | #27

    چارپاره ای برای همسران جانبازان

    پدرم یک قصیده ی پر درد
    که ردیفش همیشه مادر بود
    مادرم شعر بی صدایی که
    کلمات نوشته اش تر بود
    جمعه هایی که می رسند انگار
    آسمانش دوباره طوفانی است
    پای سجاده اش که می شکند
    اشک هایش همیشه پنهانی است
    رفت و آمد،اداره،پرونده
    خلوت کوچه و خیابان ها
    ترس در ردپای برفی شهر
    مادرم،گرگها و دندان ها
    چادرش را به خویش می پیچد
    بغض سردی که هیچ پیدا نیست
    زن دلش مرد راه می خواهد مرد
    پاهای خسته اش پا نیست
    مثل فرهاد ریشه در دل کوه
    قصر شیرین هنوز منتظر است
    مادرم بیستون بی تابی است
    عشق، مردی که روی ویلچر است
    اضطرابی که پشت هم می گفت
    نکند این اجاق سرد شود
    مادرم آن زنی که یاد گرفت
    باید از این به بعد مرد شود
    مرد جنگش چه خوب می جنگد
    در هوای جنوب می جنگد
    مادرم بغض کهنه ای دارد
    با خودش هر غروب می جنگد
    خسته اصلا نمی شود این زن؟
    می تواند طلاق… راهت شو
    دلخوش چیست بعد این همه سال؟
    شب می آید دوباره روز از نو
    طعنه های زنان همسایه
    حرف های مدام این مردم
    مادرم محکم است می دانم
    بی خیال مرام این مردم
    ــ بچه ها خنده های پاک پدر
    سر پناه و امید این خانه است ــ
    مرد باید شفاعتم بکنی
    پدرت رو سفید این خانه است
    مادرم مادر قشنگی نیست
    چهره اش پر چروک و آرام است
    صورتش شیمیایی درد است
    مادرم یک شهید گمنام است
    اسکندری

  28. مهمان
    ۲۵ مرداد ۱۳۸۸ در ۲۱:۵۱ | #28

    خوش به حالشون کاشکی تواین بلوا عوض خوندن دروس مهندسی برق، آقای دستغیب وآقای نجابت منم به فرزندی قبول میکردن. حبیب توی ۲۳ سالگی یه عارف کامل شد من چیکار کردم بجز انبارکردن بارگناه و دوری ازحقیقت وحضرت حق
    افسوس،افسوس،افسوس
    گذشت عمرو به دل عشوه میخریم هنوز که هست در پی شام سیاه صبح سپید

  29. ۱۸ مرداد ۱۳۸۸ در ۱۰:۴۹ | #29

    @زهرا اسکندری
    دختر عزیزم
    عجب نکته ای خداوند به برکت حضرت حافظ بر قلب و زبانت جاری ساخته است. نکته ای که جواب بسیاری از نمی دانمهای من در این دلنوشته است:
    در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست
    هر جا که هست پرتو روی حبیب هست
    با حبیب و محبوب محشور باشی

  30. زهرا اسکندری
    ۱۰ مرداد ۱۳۸۸ در ۱۵:۰۴ | #30

    روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست
    در غنچه ای هنوز و صدت عندلیب هست
    گر آمدم به کوی تو چندان غریب نیست
    چون من در این دیار هزاران غریب هست
    در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست
    هر جا که هست پرتو روی « حبیب » هست

    سلام استاد گرانقدرم فکر نمی کنم کلمات این توانایی را داشته باشند که حال من رو بعد از خوندن این نوشته توضیح بدند اما من می خواهم از یک غربت دیگه صحبت کنم که غربت امثال من هست من همیشه حسرت می خوردم به گذشته گان که اساتید بزرگی داشتند غافل از این که توی همین عصر هم آدم های بزرگی پیدا می شن که از سر تواضع بدون آن که هایو هویی داشته باشند در کنار ما هستند اما ناشناخته الان من متنی رو خوندم که در درون اون ادبیات و عرفان و فلسفه و عشق با هم تلفیق شده بود من از این متن چیزهایی زیادی یاد گرفتم اما دلم بحال خودم و امثال خودم می سوزه که چهار سال درست توی همون دانشگاهی که شما حضور داشتید درس خوندیم اما از شما با این احساس لطیفتون با این دانش وسیع تون در زمینه ی ادبیات و عرفان و فلسفه استفاده نکردیم استاد فکر می کنم آشنایی من با کتاب های شما و این که من امروز این متن رو از شما خوندم یکی از عنایات الهی به من بوده فکر می کنم باید چیزهای زیادی از شما یاد بگیرم امیدوارم این توفیق رو داشته باشند باز هم از شما تشکر
    می کنم به خاطر دلسوزی های پدرانتون و به خاطر لطف تون امیدوارم سایه ی شما سالهای سال بر سر ما باشد.
    با تشکر :شاگرد کوچکتان زهرا اسکندری

  31. مهمان
    ۴ خرداد ۱۳۸۸ در ۱۰:۱۵ | #31

    سلام چه دلنوشته عجیبی!!

    دل نوشته ای که من از اول تا آخرش اشک ریختم! بدون کنترل و شاید بی علت!!! منم در زمان علی و هم سن حبیب روزیطلبم!!! نمیدانم خلوص و عشقی که در کلمه شما بود یا هیچ نبودن خودم در قیاس با شهید روزی طلب موجب گریم شد و شاید هم هردو!! گفتید نسل تشنه!! به نظرم نسل مملو از شک بهتر بود!! آنقدر بیراهه نشان داده اند به عنوانه راه!! و اینقدر راه راست و صراط مستقیم زیاد شده است!! که دیگر راه کج کم پیدا میشود!!
    حسرت میخورم وقتی می بینم با چه ایمانی در مورد بزرگانی مثل امام یا آیت الله نجابت صحبت میکنید!! چقدر جای این شخصیت ها در زمانه ما خالی است!! خوشا به حال شماهایی که آدم هایی رو درک کردین که آسمانی شده بودن!! هر چند خودتون هم آسمانی هستید!! دیروز به یکی از دوستان گله کردم ک چه کم شده اندآدمهایی که یک لحظه گزراندن با اونها به اندازه یه عمر ارزش داره!! خوشحالم حداقل توی این عمر به بطالت گذشته آدمهایی مثله شما رو دیدم!!

    ما را به دعا کاش فراموش نسازند
    رندان سحر خیز که صاحب نظرانند

  32. مهمان
    ۶ مهر ۱۳۸۷ در ۱۰:۳۰ | #32

    سلام
    امیدوارم با همه حبیبهای خدا محشور شوید.

  33. مهمان
    ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۷ در ۱۴:۲۹ | #33

    با سلام به استادمحترم دکتر کاکایی
    ای کاش در کلاس درس ماهم راجع به ایشان صحبت کرده بودید .البته بنده نیز افتخار مصاحبت و دوستی با ایشان را داشتم اما آشنا شدن جوانان با شهیدان در عصر حاضر بسیار ضروری است . بنده تا بحال کسی را در اخلاق و شور و حال عرفانی در حد شهید حبیب روزی طلب ندیده ام.تمام خاطرات دوستان این شهید بزرگوار باید جمع آوری شده ضمنا نوارهای سخنرانی ایشان تکثیر و به کتاب تبدیل گردد. عجیب است که بنده نیز هیچگاه ایشان را فراموش نمی کنم.روحش شاد
    با تشکر

  34. ۱۶ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۰ | #34

    دوست و یا فرزند عزیزم
    مرادم از علی ها همۀ جوانان هم سن و سال علی است تفاوت نمی کند که از علی ها باشند یا از فاطمه ها. همۀ آنها برایم عزیرند و برای همۀ آنها نگرانم و امیدوارم که همۀ آنها مشمول “دعای گوشه نشینان” باشند که

    دعای گوشه نشینان بلا بگرداند چرا به گوشۀ چشمی به ما نمی نگری

  35. مهمان
    ۱۳ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۳:۳۵ | #35

    دعا کنید برای همه علی ها و همه فاطمه ها

  36. ۵ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۸:۰۸ | #36

    دوست من
    تنها می توانم از خدا بخواهم که حول حالنا الی احسن الحال یعنی حال شهدا

  37. مهمان
    ۴ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۸:۰۸ | #37

    برای ما هم دعا کنید.

  38. مهمان
    ۱۵ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۰:۳۵ | #38

    سلام آقای دکتر
    چه دل عجیبی دارین شما
    کاش خدا عنایتی کنه و ما هم آدم بشیم
    صاحبدل بشیم
    مثل شما
    یا حق

  39. مهمان
    ۱۵ بهمن ۱۳۸۶ در ۲۳:۰۸ | #39

    امروز خیلی دلم گرفته بود
    گفتم یه سر بزنم به سایت خوبتون شاید حالم عوض شه
    دوباره تمام نوشته شمارو در مورد شهید حبیب خوندم
    شعر آخر خیلی تأثیره خوبی داشت برام
    خواستم بازم تشکر کنم
    خدا قوت

Captcha Captcha Reload


برخی از رویدادها

برخی از تألیفات