.

خانه > ياد استاد > برگی از دفترچۀ خاطرات شهید حبیب روزیطلب (۱)

برگی از دفترچۀ خاطرات شهید حبیب روزیطلب (۱)

habib2

شهید حبیب روزیطلب

بسم الله الرحمن الرحیم

بى مقدمه شروع مى‏کنم و هر چه را مى‏ نویسم مقدمه می ا‏نگارم. زندگىِ همه و حتى مرگشان را مقدمه مى ‏دانم و حتى پس از مرگشان را. اما این مقدمه‏ ها مراتب دارد. خون شهید خیلى برکت دارد، خون شهید زندگى مى‏ دهد. شهیدان بقاء بخشیدن به فنا را از خود شروع مى‏کنند و این را در مقام معلمى بزرگ، به همه خلق خدا مى‏ آموزند.

تو در اول سر و جان باختى اندر ره عشق‏

تا بدانند خلایق که «فنا» شرط بقاست‏

دومین بار است که از جبهه باز مى‏ گردم. اول بار از سوسنگرد و کربلاى هویزه و این بار از آبادان. حال رفتنم با حال برگشتنم یکى نیست. حال که بر مى‏ گردم این جسم برایم سنگینى مى‏ کند. دوباره باید برگردم همان خوردن و همان خوابیدن. دیدن همان چیزهاى تکراى دوباره و چند بار شنیدنِ همان حرف‏هاى تکرارى. رفتن همان جاهاى تکرارى و حتی… نمى‏ دانم، همه چیز و همه چیز تکرارى و تکرارى. نمى‏ دانم شاید که این زجر کشیدن هم، خودش حرکت باشد و آن خسته شدن‏ها رشد.

از چند ماه پیش که مادرم قصد رفتن به جبهه کرد و مقدمات رفتنش فراهم شد، دیگر حالات دیگرى داشت. براى بیان آن حالات، من شب زنده دارى‏ها و اقامه نماز شب و نماز صاحب الزمان و نماز موسى بن جعفر و… و گریه‏ هاى شبانه ‏اش را نمى‏ گویم، چشم‏هاى همیشه اشک آلودش را نمى‏ گویم، حالت‏هاى عجیب از حضور دائمى اش و جلاى قلبش را نمى‏ گویم، تواضع عجیبى را که پیدا کرده بود نمى‏ گویم. حبّ شدیدى وجودش را به آتش کشیده بود. هیچگاه قابلیت چنین مادرى را نداشتم. زبانم از بیان صفات او عاجز است. بیست سال با او زندگى کردم. همه آن بیست سال یک طرف، و آن سه شب هم یک طرف دیگر.

شب پنج شنبه، ساعت سه، ده دقیقه کم مادرم صدایم زد. بهتر بگویم، مادرانه از خواب بیدارم کرد. رفتم؛ به حال نشسته چُرتم برد. صدایش چرتم را برید: حبیب دوباره خوابت برد؟ سرم را بلند کردم. شرمنده شدم وقتى دیدم سجاده نمازش پهن است و از مدت‏ها قبل بیدار بوده و به مناجات به محبوبش مشغول. از خواب بودنم شرمنده شدم. من همیشه در برابر مادرم احساس حقارت عجیبى دارم؛ اما در این وقت، شب‏ها طور دیگرى است. دلم مى‏خواهد دستش را ببوسم و به پایش بوسه زنم اما او نمى‏ گذارد. هیچوقت نگذاشته است. برایم سحرى آماده کرده است. فردا باید روزه بگیرم. با خود فکر مى‏ کنم آنکه مى‏خواهد پرواز یاد بدهد، باید اول خود پرواز را آموخته باشد.

قرار بود ساعت نه، به گلستان شهدا برویم. صبح پنج شنبه اولین بار است که با مادرم به زیارت شهدا مى‏رویم بر سر قبر شهداى تازه به خاک سپرده شده مى‏رویم. جسمشان را مى‏گویم. بعضى‏ها جسمشان هم به آسمان مى‏ رود یعنى که جسمشان هم از جنس روحشان مى‏ شود. آنها که جسمشان هم از جنس روحشان شود دیگر صحبت ناجنس براى ایشان عذاب الیم مى‏ شود.

بگذریم، خدا کند که از جسم ما هم چیزى بر جا نماند. این را بارها به بچه‏ ها گفته‏ ام، هیچ دلم نمى‏خواهد از جسممم هم ذره‏اى بر خاک بماند. رجعت به طرف «اللّه» حق است و این حقّ هر چه تمام عیارتر، حق‏تر. به بچه‏ ها گفتم اگر از جسم من هم اثرى ماند بعد از دفن، بر آن سنگى نیاندازید و اگر سنگى گذاشتید، بر روى آن اسمم را هم ننویسید.

من هرگز نمى‏خواهم و دوست هم نمى ‏دارم که کسى آرامش مرموز دیشبِ شط را و دریا و اقیانوس را، ایستایى بخواند. دیشب در زیر نور ماه، شط عظمتش پیدا بود. رنگ آسمان رنگ آب شده بود. هرگز حتى به خواب هم نمى‏ دیدم که چنین شبى روى لنج جلوى دیدگان مستقیم ماه و آسمان و آب و… به نماز شب بایستم. (دروغ ننوشته باشم که نماز را نشسته خواندم. نمى‏ دانم چرا! ولى مایل به گفتنش نیستم. خدا خودش شاهد آن است که زانوهایم جان ایستادن نداشتند، همین!)

بله رنگ آسمان رنگ آب شده بود و رنگ آب هم رنگ آسمان؛ بهترین رنگ‏ها، نیکوترین رنگ‏ها. دیگر از آن رنگ، زیباتر نمى‏ توانى بیابى البته مَنِ کور و غرق در ظلمت درون، شاهدِ آن مراتب نمی توانستم باشم و این رنگ را هم نمى‏ توانستم ببینم. حجاب‏ها چشم‏هاى قلبم را گرفته بودند. دیشب من فقط مجال خواندن قسمت هایى از مناجات توبه کاران از «خمس عشر» را پیدا کردم.

«الهى البستنى الخطایا ثوب مذلتى و جللنى التباعد منک لباس…».

این مطلب را منتشر کنید:
Facebook Twitter Linkedin Email
  1. ۱۶ شهریور ۱۳۹۲ در ۱۱:۳۷ | #1

    برادر گرامی سلام علیکم
    با مطلب((«اگر این جنون است ، ای کاش ما همیشه مجنون بودیم»)) در خدمتیم.
    ما را از نظراتتان محروم نفرمایید.
    التماس دعا

  2. صبا ایجابی
    ۱۱ شهریور ۱۳۹۲ در ۰۵:۵۹ | #2

    حبیب دلش خوش بود به اینکه یه جایی هست به اسم میدان نبرد که اونجا که میره از تکرار و تکرار و تکرار خبری نیست ؛ ما چی ؟؟؟؟؟؟؟ دلمون به کجا خوش باشه ؟ یا هیچ جانیست یا اگه هم هست این قدر سیاسیش کردند که آدم جرئت نکنه…..

  3. هادی
    ۲۷ دی ۱۳۹۱ در ۲۳:۴۶ | #3

    چی میشه که آدم میرسه به یه همچین جایی؟
    من یه جوونم
    دوست دارم بشم مث حبیب ، بلکه بهتر
    اما خیلی ها میگن جنگ اینطور آدمها رو میسازه و آدمهایی مثل حبیب رشد یافته های جنگ اند
    غافل از اینکه اصل جنگ ،جنگ با نفسه و این جنگ از ازل تا به ابد بوده و هست
    چه کنیم در این ظلمات دنیا، بی استاد و بی یار همراه؟

Captcha Captcha Reload


برخی از رویدادها

برخی از تألیفات