.

نقاش کربلا

کل یوم عاشورا

کل یوم عاشورا

روزنامه اعتماد- شنبه ۱۳۹۳/۸/۱۰

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم
کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
اگر بخواهیم از کربلا بگوییم و از عاشورا، می‌مانیم که چه سوژه‌ای برگزینیم و کدام بُعد را بنگریم. محور کربلا حسین‌بن علی(ع) است که تجلی خداست، همان خدایی که هدف خلقت را معرفت قرار داده است که «ما خلقت الانس و الجن الا لیعبدون». در روایت آمده است که مراد از «لیعبدون» همان «لیعرفون» یعنی معرفت است. خدا جلوه‌ها دارد و آیات و نشانه‌های خود را در تابلو آفاق و انفس چنان نقاشی کرده است که همه به این معرفت برسند که انه الحق: «سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق» ما همه چیز را در آفاق – برون- و در انفس – درون- نشان می‌دهیم تا مشخص شود و روشن گردد که انه الحق. او حق است. خدا حق است. به تعبیر برخی روایات ضمیر «ه» به خدا برمی‌گردد که انه الحق. حق باید جلوه کند. جلال حق باید تجلی یابد و جمال او متجلی گردد. دین خدا باید ظهور یابد. «لیظهره علی الدین کله».
فلسفه‌ی خلقت و تکوین، ظهور حق است و فلسفه‌ی نبوت و تشریع، زمینه‌سازی همان ظهور. خدا همه جا ظاهر است ولی جاهایی هست که ظهور او بیشتر است و در جاهایی ظهور او به اوج می‌رسد. همه‌ی انبیا و اولیا تجلی اعظم خدایند و خدا را ظاهر می‌سازند تکویناً و تشریعاً. هر کدام از ایشان، خصوصیت خاصی دارند که در یک موقعیت تاریخی خاص، حق را تجلی می‌دهند. خصوصیتی که در وجود نازنین امام حسین(ع) و جریان عظیم کربلا و عاشورا نهفته است این است که حسین(ع) همه‌ی آن ظهور تکوینی و تشریعی را به صورت یک تابلو زیبا در یک برهه‌ی کوتاه زمانی – یک نیم روز (عاشورا)- و در یک محدوده‌ی کوچک مکانی- صحرای کربلا – با هنرمندیِ تمام، یک جا، به تصویر کشیده است.
خیز تا بر کلک آن نقاش جان‌افشان کنیم
کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
آن نقاش که آن همه نقش عجب در گردش پرگار داشت اگر خداست – که هست- وجه او و جلوه‌ی او حسین(ع) است که این همه نقش عجب در کربلا به وجود آورده است. تابلوی ترسیمی‌او در عاشورا و کربلا، همه‌ی تکوین و تشریع، اصول و فروع دین را یک‌جا در کمترین محدوده‌ی زمانی و مکانی، به زیبایی هر چه تمام‌تر، به نمایش گذاشته است. این است که امام راحل اصرار داشت که «عاشورا را زنده نگه دارید». عاشورا همه‌ی دین است. فلسفه‌ی خلقت است. جلوه‌ی کامل خود خداست.
همه‌ی تکوین و تشریع بر محور حق و حقیقت دور می‌زند و تابلویی که حسین بن علی(ع) تصویر کرد یک حقیقت است. همه‌ی آن‌هایی که به دنبال اسطوره و حماسه هستند باید بیایند و این تابلویی را که حسین‌(ع) ترسیم کرده است ببینند و مطالعه کنند. حقیقت است، داستان نیست. یک تراژدی و یک درام است که واقعیت دارد. بزم و رزمی‌ است که با هم آمیخته و حق و حقیقت را جلوه‌گر کرده است. انسانْ آرمان‌گرا است و در این آرمان‌گرایی سراغ اسطوره می‌رود. اسطوره داستان و افسانه‌ای است که مبین آرمان‌ها و آرزوهای بشر است؛ اوج زیبایی و جمال و جلالی است که بشر آن را می‌خواهد و می‌جوید ولی نیافته، لذا در قالب اسطوره جلوه‌گر شده است. اساطیر و خدایان یونان، زئوس که خدای قدرت است و ونوس که خدای زیبایی، مبین همین جلال و جمال‌اند که بشر در پی عشق ورزیدن و پرستش آن‌هاست. آن‌چه در قالب داستانی و شکل هنری جلوه کرده است نیز از همین ریشه نشأت می‌گیرد. مثلاً حماسه‌ی بزرگ فردوسی، شاهنامه، می‌خواهد برای ایران و ایرانی اسطوره بسازد. یک اسطوره می‌سازد به نام رستم که مظهری است از قدرت و جوانمردی. اسطوره‌ای دیگر به نام سیاوش که مظهر معصومیت و مظلومیت است. خونش به ناحق ریخته شده است و این خون علیه ظلم و کژی می‌جوشد. اما همه‌ی این‌ها اسطوره و آرمان و آرزو است. مولوی به صورت آرزو گفت که: «شیر خدا و رستم دستانم آرزوست».
اگر از صحنه‌ی رزم «شاهنامه» خارج شده و پا در بزم عشاق بگذاریم، حکیم نظامی ‌نیز- که چون حکیم فردوسی از مفاخر صحنه‌ی فرهنگ و ادب است- دست به اسطوره پردازی می‌زند و اوج عشق را در داستان «لیلی و مجنون» و یا «خسرو و شیرین» ‌به نمایش می‌گذارد.
اما هیچ داستانی زیباتر از حقیقت و هیچ حقیقتی زیباتر از خود حق نیست. کربلا داستان این حق و حقیقت است. حقیقتی که در روز مشخص – عاشورا- و در تاریخ معین -سال ۶۱ هجری- و با روایاتی دقیق، بیان و ترسیم شده است. زیباترین اسطوره‌ها، در کربلا، لباس حقیقت به تن می‌کنند و می‌شوند حسین(ع)، اباالفضل(ع) و زینب(ع).
حسین(ع) در یک مقطع کوتاه زمان- عاشورا- و در یک خطه‌ی کوچک زمین- کربلا- حماسه‌ای عظیم آفرید که همه چیز را جاوید کرد. عشق را، دین را، امر به معروف و نهی از منکر را،‌ نماز و حج را، جهاد را و همه‌ی زیبایی‌های تکوینی و تشریعی را. ترکیبی به وجود آورد از حماسه‌ و عشق،‌ سیاست و عرفان، رزم و بزم، جلال و جمال. اگر بخواهیم از او سخن بگوییم نمی‌دانیم که کدام بعد را بگیریم و از کدام جنبه وارد شویم که:
با صد هزار جلوه برون آمدی که من

با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
کافی است که از یک سو، نگاهی به رجزهای دلیران صحنه کربلا بیندازیم، و از سوی دیگر، دعاها و مناجات‌های اینان را در کربلا در نظر آوریم، تا ببینیم که چگونه رزم و بزم در کربلا با هم آمیخته است. تا بفهمیم که شهیدان کربلا با شمشیری در دست، و با دشمنی خون‌خوار پیش رو، چگونه در میدان کربلا با مولانا همنوایند که:
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه‌ی میدانم آرزوست
و تا ببینیم که چگونه ایشان «پارسایان شبند و شیران روز».
آری حسین بن علی(ع) توانست در آن تابلوی زیبایش، مسأله‌ی خلقت انسان را تصویر کند. انسان دو بعد و دو وجه دارد یک وجه رو به خدا دارد و یک وجه رو به خلق. از یک طرف خاکی است، از خاک آفریده شده، از لجن و آب گندیده آفریده شده است و از طرف دیگر، حامل روح خداست که «نفخت فیه من روحی». بنابراین حرکت و نوسان انسان جولانگاهی وسیع دارد. هر چیز دیگری غیر از انسان مقام و جایگاه مشخص و ثابتی دارد. این آیه که «ما منّا الا وله مقام معلوم» صرفاً مربوط به ملائک و فرشتگان نیست. از جماد و گیاه بگیر تا ملائک، همه همانی هستند که باید باشند؛ یعنی مقام معلوم و ثابت دارند. اما انسان در یک مرتبه و یک مرحله نمی‌ایستد. طیف حرکت او گسترده است. «لقد خلقنا الانسان فی احسن التقویم ثم رددناه اسفل السافلین». از یک سوی طیف، در احسن التقویم است و از سوی دیگر، در اسفل السافلین. یعنی انسان دارای جایی ثابت و مقامی معلوم نیست. از اسفل السافلین تا اعلی علیین در نوسان است.
امام حسین(ع) همه‌ی این طیف حرکت انسان را، با همه‌ی گستردگیش، در محدوده‌ی زمانی و مکانیِ عاشورا و کربلا جمع کرده است. در آن طرف،‌ درنده‌خویی و سبعیتی که از امثال شمر و خولی و فرماندهان آن‌ها، چون عمر سعد و یزید، مشاهده می‌کنی، در پست‌ترین و درنده‌خوترین حیوانات نیز نمی‌بینی. چرا که حیوان صرفاً مطابق غریزه‌اش عمل ‌می‌کند. محدود است و محدود می‌خواهد. ولی انسانی که دارای فطرتِ بی‌نهایت خواه است، اگر این فطرت را به‌واسطه‌ی شهوت و غضب، در مسیر امیال پست دنیا بیندازد، مصداق «اولئک کالانعام بل هم اضل» خواهد شد؛
و از آن طرف نیز، زیباترین جلوه‌های عشق، ایثار، آزادگی و انسانیت را در سپاه حسین(ع) می‌بینی. حسین(ع) که رحمت واسعه‌ی خداست با هر دو سپاه سخن می‌گوید و فطرت و عاطفه‌ی هر دو را مخاطب قرار می‌دهد. با سپاه خویش در شب عاشورا، و با سپاه دشمن بارها و بارها در روز عاشورا. به یاران می‌گوید که «من بیعتم را از شما برداشتم. چراغ‌ها خاموش و شب تاریک است. بهانه هم برایتان درست کرده‌ام. هر کس دست یکی از این بچه‌ها و اهل و عیال مرا بگیرد و تاریکی شب را سپر کند و از این مهلکه‌ی حتمی ‌بدر رود». می‌خواست که هر کس عاشق نیست، نماند و برود. تنها مخلِصین و مخلَصین باقی بمانند:
عشق از اول چرا خونی بود؟ تا گریزد هر که بیرونی بود
و این باقی ماندگان چه سخن‌هایی که در شب عاشورا نگفتند و چه ایثارها که در روز عاشورا نکردند، تا جایگاه اعلی علیین و احسن التقویم را به تصویر کشند.
و به دشمن هم، در روز عاشورا، دایم نصیحت می‌کند. خود را معرفی می‌کند: «من حسین، فرزند پیامبرم، نه مالی از شما برده و نه خونی از شما ریخته‌ام. بلکه صرفاً به دعوت‌نامه‌ی شما پاسخ داده و آمده‌ام. اگر بر سر پیمان خود هستید که هیچ؛ و اگر نه، راه را باز کنید تا با اهل خویش از این‌جا عزیمت نمایم و بازگردم». اما نه تنها راه را بر او بستند، که آب را نیز بستند. نه تنها بر پیر و جوان ایشان رحم نکردند، که در پاسخ تحریک عاطفه و فطرتی که حسین بر روی دستش بلند کرده بود، گلوی این فطرت و عاطفه – یعنی گلوی علی اصغر- را هدف تیر قرار دادند. تا «ثم رددناه اسفل السافلین» را تفسیر و تصویر کنند.
این همان تصویر دو بعد وجودی انسان است که حسین بن علی(ع) در عاشورا و کربلا به ما نشان می‌دهد:
خیز تا بر کلک آن نقاش جان‌ افشان کنیم
کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
و این دو بعد که در دو سپاه، تا اعلی علیین و یا اسفل سافلین پیش می رود، در وجود همه‌ی ما هست. زمان و مکان نمی‌شناسد و سخت باید مواظب باشیم که «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا».

این مطلب را منتشر کنید:
Facebook Twitter Linkedin Email
  1. محمد علی ریاحی
    ۱۱ آبان ۱۳۹۳ در ۱۱:۵۷ | #1

    سلام چقدر زیبا و لذت بخش و فرحناک است این توصیفات شما از حسین علیه السلام رحمت خدا بر شما

  1. بدون بازتاب

Captcha Captcha Reload


برخی از رویدادها

برخی از تألیفات