دل نوشتهای به یاد حبیب، برای علی
نمیدانم چرا این یکی دو روز، و به خصوص امشب، یکشنبه ۱۹/۱۲/۸۶، بیاد تو افتادهام. چرا امشب و چرا این جا، در ایتالیا؟ دیروز که در ونیز قدم میزدم همه چیز تو را بیاد من میآورد. آسمان آبی، دریای فراخ و گسترده، کوچههای مملو از آب، کبوترهای آزاد در حال پرواز و کودکان شاد و معصومی که آب و آسمان و پرواز کبوترها به وجدشان آورده بود، همه ،یاد تو را در پس کوچه های ذهنم زنده میکردند و بی اختیار با خود زمزمه می کردم که:
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم ۱
و عجیب است که در خاکریزهای تفتیدۀ جبهه گمت کرده ام و این جا، در کوچه های آب گرفتۀ ونیز ،می جویمت. در رم نیز لحظه ای رهایم نمی کنی. نمی دانم این شهرِ مجسمه، نقاشی و موسیقی چه ربط و نسبتی با تپه ۱۷۵، پاسگاه شرهانی عراق، خمپاره و آر پی جی دارد که جز تو و جز لحظههای آخر تو در نظرم نمی آید.
البته حمید بهارلو نیز پیش چشمم است. برادری که درد روزگار، تنهایی و غم آرمان های محقق ناشده آن چنان جسم و روحش را فشرد که به سرطان تن داد تا طومار زندگیش را در جوانی در هم پیچد و روحش تا بر دوست پرواز کند. ولی برای یاد او بهانۀ موجه به اندازۀ کافی دارم. هم دوستیش با من دیرینهتر از دوستی تو بود، هم سالها اینجا، در رم، رایزن فرهنگی جمهوری اسلامی بود، هم روز ورودم ساختمان رایزنی را که او خریده بود بازدید کردم و بزرگترین کتابخانۀ رایزنیهای اروپا که وی در اینجا تأسیس کرده بود، به شگفتیام واداشت. و هم آن که سالها در دانشگاه ونیز زبان فارسی تدریس می کرد و غریبانه می زیست. غریبانه نیز مرد و بنا به وصیتش همین چند سال پیش، در شیراز، خودم در خاکش نهادم و خود تلقینش دادم. لذا اگر این جا دائماً به یادش باشم عجیب نیست.
اما حکایت تو، حکایت دیگری است. تو را می گویم ای “حبیب”! ای که بی وقفه از خدا “روزی”"طلب” کردی و رزق شهادت گرفتی و اینک نزد خدا روزی می خوری که “عند ربهم یرزقون“۲ و بلکه او خودش روزی توست که “من قتلته فعلیّ دیته و من علیّ دیته فانا دیته“۳٫
آری با تو هستم حبیب! نمی دانم که بهانۀ یاد تو چیست؟ اگر این جا پس از شش روز غم غربت فرایم گرفته است نمی دانم که چرا بیش و پیش از همه و فزون از هر وقت دیگر دلم هوای تو را کرده است.
شاید به خاطر مولاناست که قرار است فردا در دانشگاه ناپل دربارۀ او سخن بگویم. شاید این منم که با مولانا همنوا شده ام و تو را، ای شهید خدا، ای مسافر کربلا و ای شهید محرم۴ طلب میکنم که:
کجایید ای شهیدان خدایی؟ بلا جویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق؟ پرنده تر ز مرغان هـوایـی
کجایید ای شهــان آسمانـــی؟ بدانسته فلک را در گشایی
کجایید ای در زندان شکستــه؟ بداده وامـداران را رهـایـی ۵
و شاید این تویی که از زبان مولانا پندم می دهی که:
کف دریــاست صورتــهای عـالــم ز کف بگـذر، اگر اهـل صفایی
دلم کف کرد کاین نقش سخن شد بهل نقش و بدل رو گر ز مایی ۶
و شاید این مولاناست که به بهانۀ تو که حبیبی، حب وطن را بیادم می آورد که “حب الوطن من الایمان”۷ اما با این هشدار که
این وطن مصر و عراق و شام نیست
این وطن جایی است کان را نام نیست ۸
و این است که می توانم این جا، در مغرب زمین و در غروب خورشید، مولوی وار تو را صدا کنم که
بر آی ای شمس تبریزی ز مشرق که اصل اصل اصل هر ضیایی ۹
و شاید هم این جا در رم، حافظانه بوی شیراز را می طلبم که همان منزلگه توست
هوای منزل یار، آب زندگانی ماست صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم
به هر حال، هر چه هست امشب داغت در دلم زنده شده و شعله ور گشته است. امروز ۲۵ سال از آن زمان می گذرد که جسمت را بر روی تپۀ ۱۷۵ جا گذاشتم. نه، بلکه ۲۵ سال است که تو مرا جا گذاشتی و پرواز کردی و
رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل ۱۰
و عجیب نیست که “آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست”۱۱ چرا که تو شهیدی و به وجه الله پیوستهای و “یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام”۱۲ و وجه پایایی و مانایی تو همین است.
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی ۱۳
و چقدر هم حضورت و هم غیابت، برایم نعمت بود. آن گاه که بودی، عشق و حرارت را در دلم می نشاندی و اکنون نیز که پر کشیده ای، تو و امثال تو چراغ راه هستند تا ما مسافران زمین راه آسمان را گم نکنیم. و نمی دانم در مواجهۀ خداوند آن گاه که از این همه نعمت از ما سؤال کنند۱۴ چه جوابی داریم.
آری حبیب من! امروز ۲۵ سال یعنی ربع قرن از زمان عروجت می گذرد. زمان کمی نیست. بیش از همۀ عمر توست که بیشتر از ۲۲ بهار را بر کرۀ خاک و “دار غرور” تاب نیاوردی، لقای حبیب را برگزیدی و به “دار سرور”۱۵ شتافتی و چنان از شرابش مست شدی که “نگرفتی دگر از عاشق بیچاره خبرهم”۱۶٫
محبوب من!
امروز امام به شما شهیدان پیوسته و حضرت آقا (آیت الله نجابت) هم به ملأ اعلی کوچ فرموده است و من ماندم و
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
سخت احساس تنهایی و غربت میکنم و با هیچ چیز انس نمیگیرم چرا که
نمـی بینـم نشاط عیــش در کس نه درمـان دلی نه درد دینـی
درون ها تیره شد باشد که از غیب چراغی بر کند خلوت نشینی
نه حـافظ را حضور درس خلــوت نه دانشمند را علم الیـقینـی
حبیب من!
تو را که از قبیلۀ عشق بودی چه دیر شناختمت، و چه زود بر دلم نشستی، و چه زودتر، از صحبت ما به تنگ آمدی، احساس غربت کردی و به دیار حبیب و جمع رفیقان پیوستی که
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم ۱۷
اما من امروز غم بی رفیقی را با همۀ جانم حس می کنم
دریغ و درد که تا این زمان ندانستم
که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق ۱۸
حبیب جان!
نه خیال پردازم، نه گذشته پرست و منفی باف؛ چرا که مولایم علی(ع) را میبینم که بر جدایی امثال تو حسرت می خورد: «برادران من اینانند که رفتهاند، و ما راست که تشنۀ دیدارشان بپاییم و بر جدایی آنان دست حسرت به دندان بخاییم».۱۹ و هموست که امثال تو شهید را طلب میکند تا با آن ها از زمانه گله نماید: «برادران ما که خونشان در صفین ریخته شد، زیان نکردند که امروز زنده نیستند تا پیاپی ساغر غصه در گلو ریزند و شرنگ تیرۀ – چنین زندگی- را بدان بیامیزند. . . کجایند برادران من که راه حق را سپردند، و با حق رخت به خانۀ آخرت بردند؟ کجاست عمار؟ کجاست پسر تیهان؟ و کجاست ذوالشهادتین؟ و کجایند همانندان ایشان از برادرانشان که با یک دیگر به مرگ پیمان بستند؟»۲۰
آری حبیب جان! هم سخت احساس غربت و تنهایی میکنم و هم به شدت نگرانم. از آن زمان که خندههای ملیحت به قهقهۀ مستانۀ شهادت تبدیل شد، ۲۵ زمستان بر من میگذرد. نمیدانم تو گذشت زمان را حس میکنی و یا هم چنان جوان ماندهای. اما من گرد پیری بر سر و رویم نشسته است. ۲۵ سال است که تو به حق پیوسته و در حقیقت مستغرق گشتهای اما من در این ۲۵ سال اعتبارم فزونی گرفته و حقیقتم به کاستی گراییده است.
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید
شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد۲۱
و من که حقیقتم مجاز است چگونه اعتبار و اعتباریاتم مجاز نباشد. تو “حبیب”، روزی طلب کردی و یافتی که “من طلبنی وجدنی”۲۲ اما من پنجاه سال از عمرم رفت و در خوابم و هیهات که این پنج روزه دریابم. چرا که سخت به بی دردی، بی همرازی و خود فریبی افتادهام.
حبیب جان!
شاید بسیاری مرا هم چون تو دیوانه بدانند و همین دل نوشته را نیز بر من دانشیار دانشگاه که برای سومین بار میروم تا رئیس دانشکده شوم، خرده بگیرند. اما باور کن حبیب که یادت همه چیز را از یادم میبرد. همۀ دغدغههای مسجد و مدرسه و درس و بحث و رتبه و ترفیع و پست و ریاست با یادت در نظرم رنگ میبازد. یک دم از دنیا و شر و شورش میآسایم . احساس جوانی میکنم. درست مثل ۲۵ سال پیش ولی
خرد ز پیری من کی حساب برگیرد
که باز با صنمی طفل عشق میبازم۲۳
به هر حال این نگرانی اول من است. نگران خودم هستم و عمر تلف کردهام.
محبوب من! میدانی که بیش از ربع قرن از آن زمانی که من اولین عشق جوانیام را در وجود تو تجربه کردم میگذرد. امروز نگران علی هستم. پسرم را میگویم. او اکنون هم سن دیروز من است و امروز تو، چرا که مطمئنم تو پیر نشدهای. نمیدانم علی چگونه اولین عشق جوانیاش را تجربه خواهد کرد. علی من امروز میکوشد تا تو وامثال تو را بشناسد، دوست بدارد و الگو قرار دهد. این را وقتی فهمیدم که پی بردم دور از چشم من، پلاک جبههام را که یادگار تو و امثال توست کش رفته و یا به قول بچهها “تک” زده و پنهانی در گردنش انداخته است تا حرزی باشد در برابر همۀ هجومها و شبیخونهایی که از هر جانب او و امثال او را هدف قرار دادهاند. این را از اشکی میفهمم که به یاد تو و امثال تو در مجلس امام حسین(ع) میریزد.
حبیب جان!
تو در ۲۱ سالگی، مردی تمام بودی. به برکت امام و حضرت استاد، پیری کامل بودی که نه تنها خود بر صراط حق استقامت داشتی بلکه دیگران را نیز دستگیری می کردی. یاد و ذکر حق آن چنان وجودت را مملو کرده بود که هر که تو را می دید و در کنارت می نشست از یاد خدا پر میشد. اما امروز زمانه سخت عوض شده است. من با دانشجویان بسیاری سر و کار دارم که همه هم سن و سال تو و علی هستند. اینان نه به امام و حضرت آیت الله نجابت دسترسی دارند و نه کسی چون تو را در کنار خود می یابند. نسل تشنه (و نمی گویم سوخته) ای که سخت تشنة جمال حق و آب حیاتند و چه سرابهایی که به جای آب برای آنها خودنمایی نمیکند. جنود غفلت از هر سو در کمین این نسل است. نگاههای آلوده و صحنههای ناپاک که جنود ابلیسند از در و دیوار، قلبشان را نشانه رفتهاند، سوداگران مرگ جانشان را، و خناسان روشنفکر نما ایمانشان را. حبیب جان! برای همۀ علی ها دعا کن.
حبیب من!
اگر چه یاد تو و ذکر تو در اینجا، در ایتالیا، غریب می نماید، اما غریبتر از آن همین حسی است که مرا به نوشتن می خواند. از نگارش آخرین دل نوشته ام ۲۵ سال می گذرد. آخرینش را در سوگ تو نوشتم. همان موقعی که از جبهه آمدم ،اما بی تو. حتی بدن مطهرت هم با من همراه نشد. خدمت حضرت آیت آلله نجابت رسیدم، استاد در آن زمانها با من کمتر سخن می گفتند و کمتر از آن، اجازۀ سخنم می دادند. حتی نگاه مستقیمشان را از چشمانم دریغ می کردند. اما آن روز که از جبهه آمدم، به منزلشان رفتم و در جمع طلاب در اتاق درس نشستم. استاد نگاهی به چشمانم انداختند که تا عمق جانم نفوذ کرد به نحوی که من تاب نیاوردم و سر پایین انداختم. پرسیدند: «از آقای حبیب روزی طلب چه خبر؟»البته خود همه چیز را خبر داشتند، می خواستند مرا به نطق آورند. همان طور که سرم را زیر انداخته بودم خیلی کوتاه عرض کردم: «جسدش همان جا ماند آقا! نتوانستیم بیاوریمش». آقا نگاهشان را از من برداشتند و من جرإت کردم که سرم را بالا کنم و چشم به چهرۀ ایشان بدوزم. دیدم که افق دور دستی را نگاه می کنند. در حالی که خطوط چهره شان نوعی هیبت و حرمت را نشان می داد ،بدون این که به من نگاه کنند، فرمودند: «اگر باران بیاید اشکالی ندارد». و من حتی جسارت این را که از ایشان توضیحی بخواهم نداشتم. بعدها هم که بسیار بیشتر با من سخن می گفتند جرأت پیدا نکردم تا معنای آن جملۀ پر ابهام و ایهام را از ایشان بپرسم و تا امروز حسرت دانستنش بر دلم مانده است. گویی قرار است که همه چیز تو ای حبیب با حیرت توأم باشد.
اما همان جا و در همان مجلس احساس کردم که باید دربارۀ تو چیزی بنویسم. ابتدا از دم مسیحایی استاد و همت خلاقۀ ایشان مدد گرفتم و این جسارت را یافتم که با ترس و ادب از آقا بخواهم که چند کلمهای دربارۀ تو بگویند تا من بنویسم. و بال درآوردم آن گاه که آقا قبول فرمودند. آقا کلمه به کلمه چنین املا می فرمودند و من کلمه به کلمه چنین می نوشتم: «بسم الله الرحمن الرحیم، این بزرگوار رضوان الله علیه از یک سال قبل از شهادت پر سعادتش با بنده اظهار دوستی و وداد نمود و تدریجاً هدف عالی خودش را که معرفت خداوند و اولیای عظام خداوند است ظاهر فرمود و روز به روز انقطاعش از غیر خدا رو به فزونی داشت. حتی دو هفته قبل از حرکت ایشان به طرف جبهۀ مبارکه آن چه لازمۀ انقطاع تام بود مالک شده بود و از مرتبۀ سلوک و عالم تخیل عبور فرموده بود و . . . ».
خدایا چه می شنیدم و چه می نوشتم. جوان ۲۲ سالهای آن چنان مورد عنایت خدا قرار بگیرد که ولیّ ۷۰ سالۀ خدا این چنین دربارهاش سخن بگوید: “انقطاع تام” و “عبور از مرتبة سلوک و عالم تخیل”. و اکنون سخنم با آن استاد و تو شاگرد ولی شناس این است که:
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت ۲۴
نکتۀ شگفت دیگر آن که زمانی که تو برای عملیات محرم عازم جبهه شدی مرحوم استاد حدود یک ماه بود به سفر حج مشرف شده بودند. لذا قطعاً در عالم ظاهر نمیتوانستند تو را دو هفته قبل از عزیمتت به جبهه دیده باشند. و این یعنی این که تو در تمام مدت حضور و غیبتت در خدمت استاد تحت نظر و عنایت ویژۀ ایشان قرار داشتی و آن انقطاع، و در آمدن از سلوک ،و افتادن در سیر، هم، جز با عنایت استاد میسر نبوده است. این زمان بود که معنی و مفهوم بسیاری از حرکات تو در روزهای آخر عمر پر برکتت برایم واضح می شد.
استاد ادامه می دادند و من می نوشتم: «و فرمایش حضرت امیرالمؤمنین علی علیه الصلوه و السلام بر ایشان انطباق کامل داشت، آن جا که در خطبة همام فرمودند: “ینظر الیهم الناظر فیحسبهم مرضی، و ما بالقوم من مرض و یقول لقد خولطوا و لقد خالطهم امر عظیم“۲۵ (بیننده میپندارد که آنها بیمارند در صورتی که بیماری ندارند، چون مطلبی که از تخیل و افکار افراد عادی خارج است با او برخورد کرده و وی آن را به جان و دل پذیرفته است). لهذا مردم می پندارند که او دیوانه شده. ایشان (حبیب روزی طلب) ماندنشان در این نشئه موجب فرح ایشان نمی شد. لهذا محبوب مطلقش چنین شرافت عظمایی را که نصیب اولیای خاص خود می فرماید به وی عطا فرمود. هنیئاً له و لوالدیه و لارحامه. و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته».
و این جا بود، حبیب من، که دانستم که در عین شناختن، چقدر نمی شناختمت. این بود که از نفَس استاد جان گرفتم و آن دل نوشته را ۲۵ سال قبل به یاد تو ای حبیب و ای ولیّ خاص خدا، نگاشتم. قسمتی از آن را همین جا می آورم تا علی ها دربارۀ امثال تو بخوانند و بدانند و خود نیز بفهمم که چرا در ونیز، آب ، آسمان، بچه ها و کبوترها، همه، تو را بیادم می آوردند.
اما حبیب جان پس از آن، دیگر در محضر استاد، قلم را کنار گذاشتم و هفت سال جز درس و بحث استاد، حرف و حدیث دیگری نداشتم که
گوش من و حلقۀ گیسوی یار روی من و خاک در می فروش ۲۶
و به قول حافظ
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید
زآنکه آن جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
حتی زمانی که امام رحلت فرمود و حضرت استاد به مستقر خویش نزد خداوند کوچ نمود، باز هم دستم برای نگاشتن دربارۀ آن اولیای خدا پیش نرفت چرا که هیبت و حرمت و رعایت حد و ادب چنین اجازه ای نمی داد. پس از رحلت استاد نیز تا به امروز جز در تحقیق و تألیف علمی- که بعضاً نوعی تفنن و گذران عمر محسوب می شود- سطری بر کاغذ نیاوردم. اما نمی دانم که این چه شوری است که امشب در سر دارم. چرا بعد از ۲۵ سال باز هم با تو راحتم و حسی غریب مرا میخواند که به یاد تو بنویسم و به یاد همۀ حبیب ها. شاید برای خودم که به ۲۵ سال قبل برگشتهام و با حالت جوانی مشق شب می نویسم.
گفت مشـق نام لیلی مـی کنـم خاطر خود را تسلی می کنم
ناچشیده جرعه ای از جام او عشق بازی می کنم با نام او ۲۷
و شاید هم برای علی خودم و سایر علیها مینویسم که “فذکر ان نفعت الذکری”۲۸ قطعاً با یاد تو ولی خدا ،رحمت همۀ ما را فرا خواهد گرفت که “عند ذکر الاولیا تنزل الرحمه”۲۹ و چرا به مولایم علی(ع) تأسی نکنم که در غم دوستش که نمی دانیم نامش چه بود چنین فرمود: « در گذشته مرا برادری بود که در راه خدا برادریم می نمود، خردی دنیا در دیده اش، وی را در چشم من بزرگ میداشت». سپس خصلتهای این برادر خداییش را بر شمرده می فرماید: «بر شما باد چنین خصلتها را یافتن و در به دست آوردنش بر یک دیگر پیشی گرفتن»۳۰ و این همان خصلتهای توست ای حبیب که امید دارم علی و علی ها در به دست آوردنش بر هم پیشی بگیرند. حودم که سخت عقب افتاده ام.
حبیب جان!
می دانم که می دانی که با خود قرار گذاشته بودم که نام پسرم را به نام تو ،حبیب بگذارم. ولی حضرت استاد – آیت الله نجابت- نام علی و محمد را برای او انتخاب کردند که بزرگترین حبیبان خدایند و محبوبان تو.
حبیب من!
یادم نرفته است. آن روزی را که با تو در جادۀ خونین شهر به سمت خط مقدم می رفتیم. تابلویی را نشانم دادی که بچه های تبلیغات کنار جاده کاشته بودند. جمله ای از امام بود: «شما رزمندگان محبوب خدای تعالی هستید». چونان همیشه لبخندی به لب داشتی. خواستی سخنی بگویی که هم درس باشد و هم از گذر عمر استفاده ای برده باشیم. با نوعی استفهام طنز آمیز که از ویژگیها و طنازیهای تو بود پرسیدی: «بر عکس ننوشته اند؟ نباید می نوشتند که خدای تعالی محبوب شما رزمندگان است؟» پس از سکوتی معنی دار در حالی که محبت امام در چشمانت برق میزد گفتی: «نه! هم امام درست فرموده اند و هم بچه ها درست نوشته اند. این جملۀ سادۀ امام چونان همیشه ترجمه و تفسیری است از یک آیۀ قرآن. می دانی کدام آیه است؟» و خود سقراط وار جواب را در ذهن و قلبم نشاندی که : “ان الله یحب الذین یقاتلون فی سبیله صفاً”۳۱ یعنی هم این و همان “یحبهم و یحبونه” (دوستشان دارد و دوستش دارند)۳۱ و چقدر زیباست نام تو ای حبیب که صفت مشبهه است و در این جا هم به معنای فاعل است و هم مفعول. هم محب است و هم محبوب.
ای حبیب من! ای محب خدا
اکنون من به این گفته ایمان آورده ام که “الاسماء تنزل من السماء” (نام ها از آسمان نازل می شوند) چرا که تو را دیدم که نامت حبیب بود. انسان در کنار تو خود را بر ساحلی از اقیانوس محبت می یافت. و این محبت با تو چه کرد که مجنون گشتی و مجنونت خواندند و به تعبیر زیبای امیرالمؤمنین، دربارهات می گفتند که “لقد خولطوا“. به قول بچه ها می گفتند که (قاطی کردهای) و یا به تعبیر استاد دیوانهات می پنداشتند غافل از آن که “لقد خالطهم امر عظیم” بزرگ امری را دیده و حس کرده بودی. این جملۀ دیگر امیر المؤمنین در آن خطبه، دربارۀ پارسایانی چون تو، مرا به شگفتی وا میدارد که “لولا الاجل الذی کتب لهم لم تستقر ارواحهم فی اجسادهم طرفه عین” ۳۲ (و اگر نه این است که زندگی شان را مدتی است که باید گذراند، جانهاشان یک چشم به هم زدن در کالبد نمی ماند) و نمی دانم که محبت خدا با تو چه کرد که اجل و مدت عمرت را چنان رقم زد که ۲۲ بهار بیشتر بر زمین نپاییدی و درکالبدت قرار نگرفتی و در پاییز به آسمان رفتی و اگر غلط نکنم جمله جان شدی و جسمت هم از جنس روحت شد و با تو به پرواز در آمد. چرا که “باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی”۳۳ اما غلط گفتم، که تنی تنها بر جای گذاشتی که منم
چون می روی بی من مرو ای جان جان بی تن مرو ۳۴
ای حبیب من! ای محبوب خدا
امشب تنها من هستم و تو. در این شهر غریب و در این اتاق دور افتاده از هیاهو. حال که به سراغم آمدهای شب قدر است که باید قدرش را دانست. “شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید” هوس کردهام که با تو تا صبح سخن بگویم.
حال دل با تو گفتنم هوس است خبر دل شنفتنـم هوس است
طمع خـام بین که قصــة فـاش از رقیبان نهفتنـم هوس است
شب قـدری چنین عزیز شریـف با تو تا روز خفتنم هوس است
هم چـو حافظ به رغم مدعیـان شعر رندانه گفتنم هوس است
نازنینم!
چقدر زیبا بود جملۀ امام که پس از عملیات فتح المبین خطاب به تو و امثال تو فرمود: «آفرین بر شما که میهن خود را بر بال فرشتگان نشاندید» یعنی زمین را از آسمان هم آسمانی تر کردید.
حبیب جان! من در زمین زیاد سفر کرده ام، کشورها و مردمان گوناگونی را دیده ام و اکنون این جا در رم، پس از همۀ آن سفرها، به جای آن که فراخی و گستردگی زمین خدا توجهم را جلب کند با همۀ گوشت و پوستم معنی این آیه را حس می کنم که “ضاقت علیهم الارض بما رحبت” (عرصۀ زمین با آن که گسترده است بر آنان تنگ آمد)۳۵ . شاید تو ای حبیب که زمین را به آسمان گره زده و در آسمان سفر کرده ای، فریادرسم شوی.
نازنین حبیبم!
چقدر دلم هوای حافظ خواندنت را کرده است. همان حافظی که در کوله پشتیات همیشه کنار قرآن و مفاتیح می نشست. کربلای شوش را یادت هست؟ پس از عملیات سوسنگرد و بستان بود و قبل از عملیات فتح المبین. هوا بهاری شده بود. از سنگر بیرون آمدی، صدایم کردی، دستم را گرفتی و بالایم کشاندی، بالای تپهای که مشرف به دشت وسیعی بود، دشت عباس. من بودم و تو. تمام دشت پر شده بود از لاله ها و شقایق های سرخ بهاری که در میان چمنزارها به طور خودرو شکفته بودند. حافظت را باز کردی. تفألی زدی، چقدر با تو رفیق و همراه بود که این چنین جوابت داد:
شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
گویی داغ همۀ شهیدان، و آخرینشان سعید ابوالاحرار و حمید صالحی جوان، در قلبت تازه شده بود . همان جملۀ امام در جادۀ خونین شهر را به یادم آوردی و گفتی که صف شکنان همین جوانان برومندی هستند که “یقاتلون فی سبیله صفاً” اما عشق خدا در قلب همۀ آنها فرو شده است. بعد ادامۀ غزل را خواندی تا رسیدی به این بیت:
با صبا در چمن لاله سحر می گفتم
که شهیدان کهاند این همه خونین کفنان
اشک همۀ چشمت را فراگرفته بود. دیده به دیدۀ ترم دوختی و در حالی که به دشت لالهها و شقایق ها اشاره می کردی باز هم خواندی “که شهیدان کهاند این همه خونین کفنان”. گویی که این شقایق های سرخ هر کدام داغ شهیدی را به دل داشتند. و تو خوب می دانی ای حبیب و ای شهید، که گلبرگ سرخ این لاله ها چگونه همۀ کوچه ها و پس کوچه های شهر ما و همۀ اعماق دلمان را معطر به عطر شهادت کرده است.۳۶ و بیش و پیش از همه، یاد تو در دل من. حبیب جان! ای کاش می توانستی یک بار دیگر دستم را بگیری و بالایم بکشی و حافظ در گوشم زمزمه کنی که سخت زمین گیر شده ام.
ای حبیب!
ای که با چشم محبت به همه چیز می نگریستی و همه چیز در نظرت رنگ عشق داشت! یادم نرفته است. هر گاه از خط بر می گشتیم، در اهواز یک جا را بیشتر از همه جا دوست میداشتی، پادگان شهید بهشتی و یا “پایگاه منتظران شهادت”. می گفتی که همه چیزش را دوست داری. شاید به خاطر آن که احساس می کردی این پایگاه سکوی پرش خیلی از شهدا بوده است اما در میان همه چیز دوست داشتنی این پایگاه، استحمام در آن جا را هم خیلی دوست داشتی. چرا؟ می گفتی چون که شامپوهایش همه بوی عطر سیب می دهد. و نمی دانم چرا در این میان بوی سیب مشامت را می نواخت که بوی حسین (ع) است. و تو ای حبیب جوان و ای شهید محرم، چقدر به حبیب بن مظاهر می مانستی که پیر کربلا بود و دیرینه عاشق حسین. پس بگذار از باب “ختامه مسک” دل نوشتهام را با بوی سیب به پایان برم و ذکر تو را با ذکر حبیب و حسین(ع) متصل کنم که ذکر کربلاست:
گــودال قتــلگاه پر از بــوی سیب بـود
تنهاتـر از مسیح کسی بـر صلیب بـود
ســرها رسید از پی هم مثل سیب سرخ
اول سری که رفت به کوفه حبیب بود
مـولا نـوشتــه بـود بیـا ای حبیب مــا
تنها همیـن، چقـدر پیامش غریب بود
مـولا نوشتــه بـود بیــا دیــر مـیشود
آخـر حبیـب را ز شهـادت نصیب بود
مکتـوب میرسیــد فراوان ولـی دریـغ
خطش تمـام کوفی و مهرش فریب بود
اما حبـیب رنـگ خـدا داشــت نامـهاش
اما حبیب جوهرش “ام من یجیب” بود
یکدشت سیب سرخ به چیدن رسیده بود
باغ شهادتـش به رسیدن رسیده بو د۳۷
بندة کوچک خدا، قاسم کاکایی
رم، یکشنبه ۱۹ اسفند ۸۶
یادداشتها
۱- فریدون مشیری
۲- اشاره به آیة شریفة: “ولا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتاً بل احیاء عند ربهم یرزقون” آل عمران/۱۶۹٫
۳- اشاره به حدیث معروف قدسی که خداوند فرمود: (هر کس را بکشم دیه اش بر گردن من است و هر کس دیه اش بر گردنم باشد خودم دیة او خواهم بود).
۴- حبیب در عملیات محرم به شهادت رسید.
۵- دیوان شمس
۶- همان غزل
۷- حدیث معروف پیامبر(ص) که دوستی وطن جزو ایمان است.
۸- مثنوی
۹- دیوان شمس همان غزل
۱۰- رهی معیری
۱۱- اشاره به بیت معروف حافظ
از آن به دیر مغانم عزیز می دارند که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
۱۲- اشاره به آیة شریفة الرحمن/ ۲۷ است که: “ذات پروردگارت که شکوهمند و گرامی است باقی ماند”. و نیز اشاره به حدیث معروف است که “شهید نظر می کند به وجه الله”.
۱۳- سعدی
۱۴- اشاره به آیة شریفة “و لتسئلن یومئذ عن النعیم”.
۱۵- اشاره به دعای معروفی است که حبیب در اغلب اوقات در قنوت نمازش می خواند که “خدایا از خانة غرور رهایم ساز و به دیار سرور واصلم نما”.
۱۶- ادامة شعری است که قبلاً از فریدون مشیری نقل شد.
۱۷- حافظ
۱۸- حافظ
۱۹- نهج البلاغه، ترجمة مرحوم استاد شهیدی، خطبة ۱۲۱٫
۲۰- همان، خطبة ۱۸۲٫
۲۱- حافظ
۲۲- حدیث قدسی که “هر کس مرا طلب کند می یابد”.
۲۳- حافظ
۲۴- حافظ
۲۵- اشاره به خطبة معروف علی(ع) که به خطبة همّام معروف شده است.
۲۶-حافظ
۲۷- جامی مثنوی هفت اورنگ
۲۸- اشاره به آیة شریفة: “پس اندرز ده اگر [دهی] اندرز سود دهد” الاعلی/ ۹٫
۲۹- هنگام ذکر اولیا، رحمت نازل می شود.
۳۰- نهج البلاغه، ترجمه شهیدی، حکمت ۲۸۹٫
۳۱- صف/ ۴
۳۲- نهج البلاغه، ترجمة شهیدی، خطبة ۱۹۳٫
۳۳- دیوان شمس
۳۴- همان
۳۵- توبه/۱۱۸
۳۶-اشاره به شعر معروف سپیدة کاشانی:
گلبرگ سرخ لاله ها در کوچه های شهر ما بوی شهادت می دهد.
۳۷- شعر از علی رضا قزوه

آخرین نظرات