.

خانه > تأليفات, رویدادها, مقاله ها > “وحدت وجود” از دیدگاه شیخ صدرالدین قونوی و مولانا جلال الدین رومی بلخی

“وحدت وجود” از دیدگاه شیخ صدرالدین قونوی و مولانا جلال الدین رومی بلخی

kakaie

دکتر قاسم کاکایی

نخستین سمپوزیوم بزرگداشت افکار و اندیشه های عارف بزرگ، شیخ صدرالدین قونوی، ۳۱ اردیبهشت و ۱ خرداد ۱۳۸۷  در ترکیه و در شهر قونیه برگزار شد. در این همایش، علاوه بر اندیشمندان و محققان کشور ترکیه، پژوهشگرانی از کشورهای دیگر نیزدعوت شده بودند. از ایران نیز دکتر قاسم کاکایی و استاد محمد خواجوی در این گردهمایی شرکت داشتند. دکتر قاسم کاکایی در این سمپوزیوم، مقاله ای در مقایسۀ دید کاه وحدت وجودی صدرالدین قونوی و جلال الدین مولوی ارائه داد که بسیار مورد استقبال قرار گرفت. آن چه درپی می آید گزارشی از این مقاله است:

   “وحدت وجود” از دیدگاه شیخ کبیر صدرالدین قونوی و مولانا جلال الدین رومی بلخی

 دکتر قاسم کاکایی
دانشگاه شیراز
 
مقدمه
          “وحدت وجود” دیدگاهی است که بدواً از عرفان سرچشمه گرفته است. حتی اگر در قالب نظریه ای فلسفی نیز ارائه شده باشد باز هم منشأ عرفانی آن نباید فراموش شود. برخی از اندیشمندان بحث “وحدت” را هسته اصلی همه اقسام اندیشه های عرفانی شمرده اند. یعنی در عرفان همواره با نوعی وحدت انگاری مواجهیم. عارف کسی است که درجه ای از شهود وحدت را دارا باشد. یعنی عارف کسی است که تجربه عرفانی وحدت را تجربه کرده و چشیده و در عمل و در طریق وحدت “قدم” زده است. اما تجربه هر عارفی امری کاملاً شخصی است که تن به بررسی‌ها و کاوش‌های ما ناعارفان نمی دهد چرا که به ساحت تجربه ایشان راه نداریم. بنابراین، عرفا صرفاً از طریق تعبیرات زبانی قادرند که مکاشفات و تجربیات خویش را به غیر عارفان منتقل کنند. پس، باید بین دو ساحت “تجربه” و “تعبیر” تمایز قایل شد. در ساحت تعبیر است که دری از سوی عرفا به سوی ما باز می شود و بحث نظر و اندیشه و “قلم” پیش می آید و عرفان نظری رخ می نماید.۱ بررسی و قضاوت ما درباره عارفانی چون شیح صدرالدین و مولانا جلال الدین نیز تنها از راه بررسی آثار و تعابیر ایشان است.
 
عرفان نظری و وحدت وجود در بین عرفای مسلمان
          در جهان اسلام، ما عرفای زیادی داشته ایم. برخی هیچ نوشته ای از خود باقی نگذاشته‌اند و برخی نیز آثار فراوانی نگاشته اند. اما همان طور که گفتیم اساس همه مکاتب عرفانی را بحث وحدت وجود تشکیل می دهد. در اسلام مسأله توحید، خدامحوری، استناد همه امور به خدا، فقر و احتیاج همه اشیا به او، سیطره او بر کل هستی و “فعال مایشاء” بودن او و زمینه مناسبی برای بحث وحدت وجود فراهم می آورد. عارف با شناخت این امور، عظمت و جلال خدا را دریافته، خود را در برابر وی هیچ می بیند و این امر “به تصدیق این مطلب می انجامد که تنها اوست که وجودی حقیقی و پایدار دارد و تنها اوست که حق دارد بگوید من”۲ یعنی بحث توحید اگر تعمیق یابد به بحث “وحدت وجود می انجامد.
          در عرفان اسلامی، یعنی در عرفان نظری اسلام، دو سؤال مطرح می شود که جنبه زیر بنایی دارد و سایر مطالب عرفان نظری شاخ و برگ پاسخ به همین دو سؤال است: ۱- توحید چیست؟؛ ۲- موحد کیست؟ پاسخ سؤال اول این است: “وحدت وجود”. در پاسخ به سؤال دوم نیز عرفای مسلمان بحث “انسان کامل” را مطرح ساخته‌اند. در آثار قونوی و مولوی نیز این دو امر کاملاً‌ هویداست.
 
طریق معرفت و طریق محبت
          مسأله مهم در عرفان اسلامی، راه نائل آمدن به آن دو امر یاد شده است. از چه طریق می‌توان به “وحدت وجود” و “کمال انسان” دست یافت. غیر از راه “مخافت” و “زهد” و “ریاضت” که مربوط به برخی عرفای صدر اسلام است دو راه دیگر قابل تشخیصند: ۱- راه محبت (یا عشق)؛ ۲- راه معرفت (یا علم). البته هیچ عارفی نیست که از نوعی محبت و معرفت توأمان برخوردار نباشد چرا که نمی توانیم به چیزی که از او معرفت نداشته باشیم عشق بورزیم و بر عکس، اگر به خدایی که جمیل علی الاطلاق است معرفت داشته باشیم بدو عشق خواهیم ورزید. اگر تفاوتی بین عرفا باشد در نوع تأکیدی است که بر یکی از این دو جنبه روا می دارند. “در بعضی مواقع این دو را مکمل یکدیگر می دانند و بعضی از مواقع دیگر، محبت را برتر می‌شمرند و گاهی هم معرفت را تفصیل می‌دهند”۳٫ گاهی نیز می‌بینیم که طرفداران خام و ناپخته هر یک از این دو طریق، پیروان طریق دیگر را قدح و ذم می‌کنند.  
 
شیخ صدرالدین و مولانا جلال الدین
          در عرفان اسلامی، اوج عرفان معرفت را در این عربی و نهایت عرفان محبت و عشق را در مولانا جلال الدین رومی می‌یابیم. یکی از غرب جهان اسلام یعنی اندلس برخاسته و دیگری از شرق جهان اسلام یعنی بلخ طلوع کرده است. اما مکتب ابن عربی، بدون دیدگاه‌های ربیب و شاگرد برازنده و خلیفه وی یعنی شیخ صدرالدین قونوی هیچ جا شناخته نیست. به قول جامی فهم درست مقصود ابن عربی از وحدت وجود که اصل اصیل و رکن رکین عرفان وی است جز به تتبع تحقیقات صدرالدین امکان نمی یابد.۴ صدرالدین ابن عربی را “مجدد المله الحنفیه” یعنی احیا کننده دین حنیف اسلام می داند. وی کتاب هایی از قبیل تأویل سوره الفاتحه، مفتاح الغیب، نصوص، فکوک و شرح الحدیث را به زبان عربی و نیز تبصره المبتدی و المفاوضات را به زبان فارسی تألیف کرد که همه در شرح و بیان و تقریر و تحقیق تصوف و عرفان استادش ابن عربی است. به این جهت است که کتاب نصوصش را مفتاح مفاتیح النصوص نامیده که در پایانش آورده است: “تمت النصوص مفتاح مفاتیح الفصوص” و کتاب فکوکش را فک ختوم و مبین اسرار فصوص خوانده که در خاتمه‌ اش نوشته است: “و اذ قد یسر الله ماالتمس بیانه من اسرار مستندات حکم الفصوص و فک خواتمها”.۵ البته قونوی علاوه بر آن که شارح ابن عربی است، دارای استقلال فکری و قوه تحقیق و تدقیق و صاحب ذهنی وقاد است. آن چه نوشته است نفیس و زیبا و مملو است از مطالب عالیه و تازه خالص محققانه و مبرا از مطالب قلندرانه و بی اساس و از این حیث بر استاد خود پیشی گرفته است.۶ عظمت او در عرفان و خبرگی وی در تدریس و حسن سلیقه او در تقریر مبانی و قدرت و قوت فکر و نظر او در بیان و تحریر مسایل سبب شد که طالبان معرفت از اطراف و اکناف جهان اسلام به خدمت او بشتابند و مطلوب و معشوق خود را در او بیابند. شاگردان قونوی چه از لحاظ کمیت و چه از لحاظ کیفیت بر شاگردان ابن عربی ترجیح دارند.۷ ما عارفان بسیار بزرگی چون مؤیدالدین جندی،‌ سعیدالدین فرغانی، فخرالدین عراقی، عفیف الدین تلمسانی و قطب الدین شیرازی را جزو شاگردان بی واسطه شیخ صدرالدین می یابیم و پس از این نسل، همه آنانی که در عرفان نظری گام گذاشته اند بی هیچ تردیدی دست پروردگان همین مکتب بوده اند.
 
عظمت قونیه
          همان طور که گفتیم عرفان ابن عربی عرفان معرفت و برخاسته از غرب جهان اسلام است که عصاره آن در وجود شیخ صدرالدین متجلی است و عرفان مولانا جلال الدین عرفان محبت است که از شرق جهان اسلام برخاسته است؛ و قونیه چه سعادتمند است که در یک زمان این دو اسطوانه عشق و معرفت در آن حشر و نشر داشته و عرفان شرق و غرب را با هم گره زده و به تربیت شاگرد و تألیف کتاب پرداخته و اینک نیز هر دو در خاک این شهر آرمیده اند.
 
تفاوت صدرالدین و جلال الدین
          یک نکته مسلم است و جای چند و چون ندارد و آن این که هر دو شخصیت مورد نظر ما تجارب عرفانی عظیمی دارند. هر دو به مقام ولایت رسیده اند. حال اگر دیدگاه آن دو را در باب ولیّ و انسان کامل بنگریم، می بینیم که شیخ صدرالدین چنین می گوید: “انسان کامل واسطه تجلی حق در این عالم است و هنگامی که او این عالم را ترک نماید و به عالم آخرت انتقال یابد، این عالم تباه و از معانی و کمالات خالی می‌شود”.۸
          جلال‌الدین نیز در توصیف “ولی” چنین می‌سراید:
          پس به هر دوری ولیی قایم است                              تا قیامت آزمایش دایم است۹
          حال با توجه به این که این دو قطب بزرگ عرفان هر دو در یک زمان و در یک شهر می‌زیسته‌اند، طبیعی است که بین پیروان خام آنان بر سر تعیین جایگاه ایشان، گه گاه منازعات و مناقشاتی رخ دهد و هر یک در رد دیگری مطلبی بنگارد و یا بگوید. ولی باید توجه داشته باشیم که هیچ گاه بین آنان که به مقام ولایت رسیده و وحدت را درک کرده اند اختلافی نیست، چنان که بین انبیا نیز اختلاف وجود ندارد. به قول جلال‌الدین:
          جان گرگان و سگان هر یک جداست                         متحد جان‌های شیران خداست۱۰
          اگر اختلافی بین این دو عارف بزرگ وجود داشته باشد نه در ناحیه تجارب بلکه در ناحیه تعبیر است. پیروان راه محبت در تعابیر خود ابتدائاً از زبان و تعبیراتی ساده و در قالب بیانی مناجات گونه استفاده کرده اند و در مراحل بالاتر، زبان شعر و غزل را برای تعبیر تجارب عرفانی خود مناسب‌تر دیده‌اند، اما عارفان طریق معرفت از بیانی پیچیده تر برخوردارند و از کاربرد اصطلاحات عقلی و بهکارگیری زبان پیچیده کلام و فلسفه نیز ابایی ندارند. به علاوه، عارفان پیرو محبت هرگاه به تعلیم و تألیف پرداخته‌اند عرفان عملی را بیشتر مورد تأکید قرار داده‌اند اما پیروان معرفت، در باب عرفان نظری مطالب زیادتری نگاشته اند.
          پس اختلاف شیخ صدرالدین و مولانا جلال الدین را علاوه بر نوع “تعبیر” و بیان باید در ناحیه مخاطبان نیز بررسی کرد. مولوی از تعبیرات ساده استفاده می کند، به داستان و تمثیل روی می آورد، تعابیر فلسفی را چندان نمی پسندد و می گوید:
          پای   استدلالیان   چوبین   بود                                          پای چوبین سخت بی تمکین بود۱۱
          مخاطبان مولانا نیز صرفاً علما و فضلا نبوده بلکه شامل هر انسان دل سوخته و سرمستی می شود. اما صدرالدین ضمن آن که تجربه عرفانی را مربوط به ساحتی می داند که ورای طور عقل است و ضمن آن که دریافت حقیقت را، آن چنان که هست، نه کار عقل بلکه از طریق کشف و وحی الهی می داند،۱۲ اما علما و فضلا و حتی فیلسوفان را مخاطب قرار می دهد و سعی می کند که حتی فیلسوفانی را که به زعم ابن عربی اهل نظر و محجوبند و نه اهل کشف و تحقیق، متقاعد سازد که “وحدت وجود” بحثی است متقن که عقل و شرع نیز آن را تأیید می کنند. وی در این راه نهایت تلاش خود را می کند و از شیوه خود فلاسفه و حتی از اصطلاحات فلاسفه مشائی به خوبی و استادانه استفاده می کند و آثاری ماندگار از خود باقی می گذارد.
          مشاهده می کنیم که در مناظرات و مکاتباتی که بین شیخ صدرالدین و خواجه نصیرالدین طوسی صورت می گیرد، شیخ صدرالدین چنان تأثیری بر این فیلسوف بزرگ جهان اسلام می‌گذارد که خواجه در نامه خویش از وی چنین یاد می کند: “مولانا الاعظم، هادی الامم، کاشف الظلم، صدرالمله و الدین، حجه الاسلام و المسلمین، لسان الحقیقه، برهان الطریقه، قدوه السالکین الواجدین، مقتدی الواصلین المحققین، ‌ملک العلماء فی الارضین، ترجمان الرحمان، اکمل و افضل جهان”.۱۳
          طبیعی است که این دو نحو رویکرد و دو نحوه مخاطب و بیان،‌ تفاوت‌هایی با یکدیگر داشته باشند. معروف است که روزی شیخ صدرالدین به مجلس مولانا جلال الدین حاضر شده و در کنار او نشسته بود. پس از آن که درس جلال‌الدین تمام شد، یکی از مخاطبان نزدیک جلال الدین آمد و سؤالی کرد. سؤالی که به نظر صدرالدین صعب الجواب می‌نمود. اما جلال‌الدین با همان کلام ساده و بی پیرایه خود جوابی به وی داد که آن فرد کاملاً‌ قانع شد و رفت. پس از رفتن وی، صدرالدین با تعجب پرسید: “شما چگونه می توانید مسایل به این پیچیدگی و سخت را این چنین ساده و آسان بیان نمایید؟” و جلال الدین در جواب گفت: “شما چگونه می توانید مسایل به این سادگی را این چنین سخت و پیچیده نمایید!؟”۱۴
          ولی با این وجود، رفاقت این دو شیخ، که جایگاه معنوی یکدیگر را می شناختند زبان زد خاص و عام است. چنان که معروف است: “جماعتی از خدمت مولوی التماس امامت کردند و خدمت شیخ صدرالدین قونیوی نیز در آن جماعت بود. گفت ما مردم ابدالیم به هر جایی که می‌رسیم می نشینیم و می خیزیم. امامت را ارباب تصوف و تمکین لایقند، به خدمت شیخ صدرالدین قونیوی اشارت کرد تا امام شد، فرمود: “من صلی خلف امام تقی فکأنما صلی خلف نبی۱۵”. هم چنین جلال الدین وصیت کرد که پس از وفاتش، شیخ صدرالدین بر او نماز گزارد.۱۶
          شاهد دیگری که نشان می دهد، مولانا جلال الدین مقام شیخ صدرالدین را به خوبی می‌شناخته این است که وی پس از آن بیت معروفش که از فلاسفه انتقاد می کند یعنی:            
          پای   استدلالیان   چوبین   بود                                 پای چوبین سخت بی تمکین بود
بلافاصله قطب زمانه خویش را استثنا می کند:
          غیر   آن  قطب  زمانه   دیده ور                                 کز  ثباتش  کوه  گردد  خیره سر
          بسیاری از محققان معتقدند که جلال الدین در این بیت مرادش شیخ صدرالدین بوده و به مقام والای عرفانی و علمی وی اشاره کرده است.۱۸ نیکلسون حتی معتقد است که در بیت زیر مقصود مولانا از شیخ دین همان شیخ صدرالدین است.
          گفت  المعنی هوالله  شیخ دین                                 بحر   معنی های   رب  العالمین۱۹
          مولانا از اظهار ارادت به ابن عربی نیز خودداری نکرده است که وی را کان گو هری دانسته که در طلبش غرقه دریای دمشق،‌ عاشق سرگشته و جان خسته و دلبسته آن شهر است، که مطلوب و معشوقش در آن جاست، چنان که سروده است:
          ما عاشق و سرگشته سودای دمشقیم                جان خسته و دلبسته سودای دمشقیم
          اندر  جبل   صالحـه   کـانیست   ز  گـوهـر                کـاندر  طلبش  غرقۀ  دریای  دمشقیـم۲۰  
          بنابراین، باید اذعان داشت که بین مولانا جلال الدین و شیخ صدرالدین در زمینه عرفانی موافقت کامل وجود داشته است. در این مقاله می کوشیم تا بحث زیر بنایی “وحدت وجود” را از دیدگاه این دو عارف بزرگ پی بگیریم. و کوشش ما در این زمینه بیشتر بر نمایاندن شباهت‌های آن دو در این مورد است.   
 
وحدت وجود
          در بحث “وحدت وجود” دو امر مطرح است یکی “اثبات وحدت” و دیگری “توجیه کثرت”. آن چه بیشتر اهمیت دارد و کار سخت‌تری است همین دومی است به خصوص در این دیدگاه باید دوگانگی “حق و خلق” و رابطه آن دو طوری تبیین شود که با وحدت وجود سازگار افتد. اگر سخن از وحدت است ما کیستم و او کیست، چگونه می توانیم در این دیدگاه دوگانگی خالق و مخلوق را توجیه کنیم.
          شیخ صدرالدین بحث را از وجود شروع می کند. مفهومی که نه تنها موضوع علم فیلسوفان است، بلکه همه افراد عادی نیز از آن تصور واضحی دارند. اما شیخ این سؤال را مطرح می کند که حقیقت وجود که همه موجودات در آن شریک و سهیم‌اند چیست؟ در این جا به ذات پنهان و ناشناخته وجود می رسد که همه موجودات، با همه تنوعات و کثرت خویش، جلوه‌ها و تعینات آن می باشند. وی آن وجود پنهان را مطلق، نامتعین و باطن می داند و این وجودات کثیری را که با آن‌ها مأنوسیم، مقید، و متعین و ظاهر می بیند. چنان که می نویسد: “وجود را از دو بعد می توانیم مورد بررسی قرار دهیم: اول آن چیزی که وجود صرف است و غیر از وجود چیزی نیست. به این اعتبار وجود همان خداست و از این وجه هیچ کثرت، ترکیب، صفت نعت، اسم، رسم، نسبت و حکمی در او راه ندارد. وجودی است صرف. . . از بعد دوم وقتی که این وجود را ادراک یا شهود می‌کنیم یا ما را مورد خطاب قرار داده و یا خود مورد خطاب قرار می گیرد، وجود او مقید به صفاتی می شود که لازمه هر یک از اعیان ممکنه متعین است. . . این تعین و تشخص خلق و ماسوی الله نامیده می شود ولی به خدا نسبت داده می شود چرا که او هر وصفی را می پذیرد و به هر اسمی مسمی می شود”.۲۱  
          قونوی هر کدام از این تعینات را یک عین می نامد و آن‌ها را به دو قسمت تقسیم می کند یکی اعیان معدومه، دیگری اعیان موجوده. اعیان معدومه همان اعیان ثابته هستند که شیئیت ثبوت دارند نه شیئیت وجود. بوی وجود را نشنیده اند، “نیستی”اند؛ چرا که در عالم ظهور نیافته‌اند. تنها در علم خدا ظهور دارند.
          این رابطه حق و خلق در قالب وجود و عدم، درست همان چیزی است که مولانا جلال‌الدین در این شعر پر مغز خود سروده است:
          ما عدم هاییم و هستی های ما                           تو   وجود   مطلقی   فانی نما۲۲
یعنی همان ذاتی که غیب است، وجود مطلق است و ما که به صورت کثرت و هستی ها نمایان شده ایم همان “نیستی” محضیم. در ادامه از این نیستی طوری یاد می کند که دقیقاً بر همان اعیان ثابته قونوی قابل تطبیق است:
          لذت هستی  نمودی  نیست  را                             عاشق خود کرده بودی نیست را
          ما   نبودیم   و   تقاضامان   نبود                              لطف  تو   ناگفتۀ  ما  می شنود۲۳
         
پیدایش کثرت و قاعدۀ الواحد
          در باب چگونگی پیدایش کثرت از وحدت، فلاسفه مشایی قاعده ای دارند که “الواحد لایصدر عنه الا الواحد”. از واحد جز واحد صادر نمی شود. آن گاه ایشان نظام عالم را بر پایه سلسله مراتب عقول ده گانه که هر یک بر دیگری مترتب است، توجیه می نمایند. اما شیخ صدرالدین می گوید که وحدت حق در مقابل کثرت قرار ندارد، از این وحدت جز موجود واحد، ظاهر و پدیدار نگشته و او همان است که از قلم اعلا تا جهان ماده را فرا گرفته است و صدر تا ذیل عالم را احاطه کرده، سپس می گوید: سخن ما در این که از موجود واحد جز یک موجود پدید نمی آید غیر از آن است که حکما راجع به این قاعده گفته اند.۲۴ و در جای دیگر این امر را چنین توضیح می دهد: “خدای تعالی چون واحد است از او جز واحد سر نمی زند. چرا که محال است که واحد غیر واحد را ظاهر سازد. این واحد دومی نزد ما وجود عامی است که بر اعیان مکنونات افاضه می شود چه آن‌هایی که پیدا شده اند و چه آن هایی که علم به وجودشان تعلق گرفته ولی هنوز پیدا نشده‌اند”۲۵ یعنی از نظر آن حکما صادر اول همان عقل اول است و بعد به ترتیب چیزهای دیگر نیز از عقل اول صادر شده است ولی از نظر شیخ صدرالدین به جای صدور ظهور داریم و تنها یک چیز از او ظاهر شده است که همان “وجود عام” و “تجلی ساری” است که همه را فرا گرفته است.۲۶   
          به هر حال، از نظر شیخ صدرالدین،‌ عالم چیزی جز مظهر علم خدا نیست و او همه چیز را جه از لحاظ علم و چه از لحاظ وجود فرا می گیرد. همه چیز مظهر اوست و هیچ چیز از خود وجودی ندارد چنان که پیامبر(ص) فرمود که “کان الله و لم یکن معه شئ” تنها خدا وجود دارد و هیچ چیز با او نیست.۲۷
          این که قونوی می گوید خدا هم از نظر علم و هم از نظر وجود همه چیز را فرا می گیرد اشاره به دو فیض دارد یکی فیض اقدس که باعث ظهور اعیان ثابته در علم خداوند می شود و دیگری فیض مقدس که باعث ظهور این اعیان در عالم هستی می گردد. مولانا نیز دقیقاً به این دو فیض چنین اشاره دارد:
          آن  یکی  جودش  گدا  آرد  پدید                    و ان دگر بخشد گدایان را مزید۲۸
          و از پیدایش کثرت اعیان با فیض مقدس، چنین یاد می کند:
          منبسط بودیم و یک گوهر همه            بی سر و بی پا بدیم وان سر همه
          یک  گهر  بودیم  همچون  آفتاب                           بی گره بودیم و صافی همچو آب
          چون به صورت آمد آن نور سره                           شد  عدد  چون  سایه های کنگره
          کنگره  ویران  کنید  از  منجنیق                            تا  رود  فرق  از  میان  این  فریق ۲۹
          او نیز مانند قونوی معتقد است که خدا بود وهیچ چیز با او نبود و الآن نیز همین طور است و چیزی در کنار خدا قرار ندارد:
          حق ز  ایجاد  جهان   افزون  نشد                آن  چه  اول  آن  نبود  اکنون  نشد
          لیک افزون گشت اثر ز ایجاد خلق               در میان این دو افزونی است فرق
          هست  افزونی  اثر،  اظهار   او                   تا   پدید   آید   صفات   و   کار   او ۳۰
 
انحصار علیت و سببیت در خدا
          از مسایل مهم در باب وحدت وجود، انحصار علیت در خدا و یا همان قول معروف “لا مؤثر فی الوجود الا الله” است. شیخ صدرالدین در این باره چنین می گوید: “آن چه به علل و اسباب مؤثر نامیده شده اند، در واقع شروط ظهور اشیا می باشند نه این که در واقع حقیقتی باشند مؤثر در حقیقت دیگر.”۳۱
          و این دقیقاً قول مولاناست:
          از مسبب  می رسد  هر  خیر و شر              نیست  اسباب  و  وسایط  را اثر ۳۲
          وی مسبب واقعی را خداوند می بیند و سبب ها را پرده ای می داند که ما را از این مسبب محجوب می گرداند.
          این سبب ها بر نظرها پرده‌ها است               که نه هر دیدار صنعش را سزاست
          دیده ای   باید   سبب   سوراخ     کن                تا  حجب  را   بر  کند   از   بیخ  و  بن
          تا    مسبب    بیند    اندر      لامکان                   هرزه       بیند جهد و اسباب و دکان 
          دیده ای خواهم که باشد شه شناس               تا    شناسد شاه را   در هر لباس ۳۳
 
تنزیه و تشبیه
          شاید اصلی ترین نزاع بین وحدت وجودیان و متکلمان اهل شریعت نزاع بر سر تشبیه و تنزیه خداوند باشد. در اندیشه دینی همواره خدا از نوعی جلال،‌ تعالی و تقدس برخوردار بوده که او را ورای مخلوقات و دور از دسترس ذهن و عقل قرار می داده است. از سوی دیگر عرفای وحدت وجودی همواره در معرض این اتهام بوده اند که با یکی دانستن حق و خلق و با اعتقاد به حلول لاهوت در ناسوت،‌ تعالی خدا را منکر شده و امر شریعت در باب عدم تشبیه حق و خلق را زیر پا گذاشته اند. ولی عرفای نظریه پردازی چون شیخ صدرالدین و مولانا جلال الدین با الهام از قرآن هم تشبیه صرف را منکر شده اند و هم تنزیه محض را و نظریه تشبیه در عین تنزیه و تنزیه در عین تشبیه را مطرح می کنند. صدرالدین در رساله مطالع الایمان این امر را چنین بیان می کند:
          “ز پنهانی هویدا در هویداست              ز پیدایی نهان اندر نهان است
و “لا تدرکه الابصار و هو یدرک الابصار” و “لن ترانی” اشارت به احکام اسم باطن است و این را موقف “تنزیه” گویند و “وجوه یومئذ ناضره الی ربها ناظره” و “رأیت ربی فی احسن صوره” اشارت به احکام اسم “ظاهر” است و این را موقف “تشبیه” گویند و سبحان الله عن التشبیه و التنزیه.
          چو   پیدا و نهان دانستی او را                 یقین می دان که نه این و نه آن است۳۴″
          مشاهده می کنیم که عبارات قونوی چقدر با ترنم مولوی نزدیک است:
          گاه خورشید و گهی دریا شوی                     گاه کوه قاف و گه عنقا شوی
          تو نه این باشی نه آن در ذات خویش      ای برون از وهمها وز بیش‌بیش
          از تو ای بی نقش با چندین صور           هم موحد هم مشبه خیره سر۳۵
می بینیم که در این جا منطق “هم این و هم آن” و نیز “نه این و نه آن” بر بحث تنزیه و تشبیه غالب است. این منطق نیز برگرفته از قرآن است که فرمود: “هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن” یعنی علم به خدا به پارادوکس می انجامد. معروف است که ابوسعید خراز گفت “خدا را به جمع کردنش بین ضدین شناختم” سپس این آیه را تلاوت کرد که “هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن”.۳۶
          به هر حال بحث وحدت وجود که اساس عرفان است سر از پارادوکس هایی در می آورد که ورای طور عقل است و تنها با شهود فهمیده می شود. یکی از بارزترین این پارادوکس ها همان ظهور در عین بطون و بطون در عین ظهور است که قونوی آن را چنین می سراید:
          ز پنهانی هویدا در هویداست                ز پیدایی نهان اندر نهان است
          در این جا بحث را با غزلی از مولانا جلال الدین که مملو از این پارادوکس هاست به پایان می بریم:
          وه چه بی رنگ و بی نشان که منم                         کی    ببینی   مرا   چنان   که  منم؟
          گفتی      اسرار      در میان      آور                            کو    میان   اندرین   میان  که  منم؟
          کی   شود   این  روان  من  ساکن؟                          این  چنین   ساکن  روان  که   منم؟
          بحر من غرق گشت هم در خویش                           بوالعجب   بحر  بی کران  که  منم؟‌
          این  جهان  وان  جهان  مر ا مطلب                           کین دو گم شد در آن جهان که منم‌
          گفتم  ای  جان  تو عین  مایی  گفت                         عین  چه  بود  در این  عیان  که منم؟‌
          گفتم   آنی   بگفت   های   خاموش                         در   زبان   نامدست    آن   که   منم
          گفتم     اندر   زبان    چو    در   نامد                           اینت   گویای   بی زبان    که   منم
          می شدم   در   فنا  چو  مه   بی پا                           اینت   بی پای   پا دوان   که   منم
          بانگ    آمد    چه    می دوی؟   بنگر                          در   چنین  ظاهر   نهان   که   منم۳۷
  
یادداشت ها
۱-    کاکایی، قاسم، ص ۱۰۱
۲-    شیمل، آن ماری، ص ۲۵۶
۳-    همان، ص ۲۳۰
۴-    جامی، نفحات الانس، ص ۵۵۶
۵-    نصوص، ص ۳۰۰
۶-     مقدمۀ استاد سید جلال الدین آشتیانی بر نقد النصوص جامی، ص ۳۴
۷-    همان، ص ۲۷
۸-    فکوک، ص ۲۴۴
۹-    مثنوی، ۲/۸۱۵
۱۰- همان، ۴/۴۱۴
۱۱- همان، ۱/۲۱۲۸
۱۲- اعجاز البیان، ص ۱۲۱
۱۳- طرائق الحقائق، ج ۲، ص ۳۵۸
۱۴- به نقل از مرحوم استاد سید جلال الدین آشتیانی
۱۵- جامی، نفحات الانس، ص ۴۶۲
۱۶- همان، ص ۴۶۳
۱۷- مثنوی، ۱/
۱۸- جهانگیری، محیی الدین ابن عربی، ص ۶۰۳
۱۹- مثنوی، ۱/۴۵۲
۲۰- فروزانفر، ص ۴۲
۲۱- مفتاح الغیب، صص ۹-۷۸
۲۲- مثنوی، ۱/۶۰۲
۲۳- همان،‌ ۱/۷-۶۰۶
۲۴- نصوص، ص ۲۹۴
۲۵- مفتاح الغیب، صص ۷۰-۶۹
۲۶- نصوص، ص ۲۹۵
۲۷- اعجاز البیان، ص ۲۲۰
۲۸- مثنوی، ۱/۲۷۴۹
۲۹- همان، ۱/۹-۶۸۶
۳۰- همان، ۴/۸-۱۶۶۶
۳۱- نصوص، ص ۸
۳۲- مثنوی، ۵/۱۵۵۴
۳۳- همان، ۵/۱۵۵۱ به بعد
۳۴- مطالع الایمان، جاویدان خرد، سال ۴، ش ۱، ص ۶۵
۳۵- مثنوی، ۲/۶-۵۴
۳۶- کاکایی، ص ۴۳۱
۳۷- دیوان شمس
   
مطالب موجود با عبارات مشترک
این مطلب را منتشر کنید:
Facebook Twitter Linkedin Email
  1. حجت صادقی
    ۷ مرداد ۱۳۹۴ در ۱۷:۲۹ | #1

    ابن عربی و شمس تبریزی از اعجوبه های روزگار در عرصه ی خداشناسی و عرفان هستند.

  2. حجت صادقی
    ۷ مرداد ۱۳۹۴ در ۱۷:۲۷ | #2

    با سلام واحترام _از زحمات استاد بزرگوار و نویسنده ی گرانقدر (آقای کاکایی) تشکر می کنم.

  3. ۲ آبان ۱۳۸۹ در ۲۱:۲۶ | #3

    سلام استاد بزرگوار
    در شهر شعر وادب شیراز ،جای کلاس های مولوی شناسی بسیار خالی ست. در حافظیه کلاسهای حافظ شناسی ۶روز هفته در دو شیفت دایر می باشد وسعدی شناسی زیر نظر بنیاد فارس شناسی.چه خوب می شود بنیان مولوی را ما بگذاریم البته برای عموم.در صورت موافقت ،کارها را من بعهده می گیرم. التماس دعا

Captcha Captcha Reload


برخی از رویدادها

برخی از تألیفات

  • نويسنده كتاب «گلبانگ سربلندي»: عاشورا تلفيقي از عقل و عشق است خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- نويسنده كتاب «گلبانگ سربلندي» گفت: عده‌اي عقل و عشق را در تضاد با يكديگر مي‌بي...
  • ورای قيل و قال ... تفسير کاکایی از موضوعات و مقولات عرفاني، غالباً حكمي است و همين امر نظم و ساماني به ديدگاه ايشان مي‌دهد. از افروختگي و ذ...
  • فلسفۀ تطبیقی چیست؟ حکمت اسلامی شمارۀ 34- در آبان 1393 دهمین پیش همایش حکیم طهران با همکاری دانشگاه شیراز و مجمع عالی حکمت اسلامی در دان...
  • کتاب وحدت وجود به چاپ ششم رسید کتاب وحدت وجود به روایت ابن عربی و مایستر اکهارت تألیف دکتر قاسم کاکایی که مدتها چاپ پنجم آن نایاب شده بود از سوی ان...
  • کربلا و خون به مناسبت حلول ماه محرم الحرام بخشی از کتاب گلبانگ سربلندی تألیف دکتر کاکایی را در ابنجا می آوریم. این بخش به پیوند ...